تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ز مهر افروخته ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
( 7 ) . ديدهء بدبين : ديده‌اى كه همهء امور را با سوء ظن مىنگرد يا هماره چشم به عيب ديگران دارد . [ يا ديده‌اى كه به اصطلاح شور است و زخم مىزند و باعث از ميان رفتن نعمت مىشود ] . / باده‌كش : باده‌نوش . ( 8 ) . ورنه : مخفّف « و اگرنه » . ( 9 ) . اختر : ستاره ، ستارهء بخت و اقبال / هفت آسمان : در اصطلاح علم هيئت ، فلك‌هاى ماه ، عطارد ، زهره ، خورشيد ، مرّيخ ، مشترى و زحل را گويند . / در هفت آسمان ستاره نداشتن : تهيدست و بيچاره و بداقبال و نگون‌بخت بودن . ( 10 ) . ساقى : خدمتكار زيباروى ميكده و خرابات / ارغوان : سرخ ، قرمز . ( 11 ) . كالبد : تن و بدن انسان و حيوان . ( 12 ) . ساده : صاف و روشن ، سپيد ، بىچين و گره . در اين‌جا به ظاهر ، به معناى « انسان ساده » است ، در مقابل « انسان رند » ؛ يعنى « كجا باده را به انسان ساده مىدهند ؟ ! باده نصيب رندان است ! » ( 13 ) . دلم چو فيروزهء مرده كدر است . ( فيروزهء مرده : فيروزهء بدرنگ ، مقابل فيروزهء زنده ) . ( 14 ) . طرفه چراغ : چراغى كه تنها به مدت يك چشم به هم زدن روشن مىشود . / به دو : مخفّف « بود و » .

آنچه خدا خواست ، همان مىشود

( 1 ) . غم پردهء ما مىدريد : غم ، چنان سنگين و بسيار بر ما وارد شده بود كه ما را بىاختيار كرده و ديوانه و رسوا مىكرد ( پرده دريدن : رسواكردن ) / خليدن : فرورفتن ، زخم و نيش زدن . ( 2 ) . بخت جوان : طالع بلند ، اقبال خوب / خرد پير : هوش و عقل بسيار . ( 3 ) . خردپيشه : بسيار خردمند ، كسى كه از بسيارى عقلش ، گويى دانايى و خردمندى ، شغل و كار اوست ! / زنگ : زنگار ، چرك و كدورت ( كنايه از اندوه ) . ( 4 ) . دست دوست ( ببرد يا بدهد يا ببرد يا بنهد ) مختار است ؛ زيرا همهء عالم ملك دوست