( 7 ) . انباز : همتا ، مانند .
تا تويى تا منم اى خسرو شيرينحركات
( 1 ) . نثار : پراكندگى ، پاشيدنى ، آنچه در [ جشن و ] عروسى بر سر حاضران مىافشانند . / رعنا : رعناء ، زن زيبا و خوشقامت و خوشحركات ( در اصل به معناى زن گول و ساده بوده كه تحوّل معنوى يافته است ) .
( 2 ) . غنج : ناز و كرشمه / دلال : غنج و غمزه / شكن : تاب ، موج ، فريب ، طرب .
( 3 ) . در قهقهه بودن بخت : خوب و نيك بودن بخت / بسته دهن بودن طالع بد : نبودن طالع و بخت نگون .
( 4 ) . مغبچه : پسركى كه در ميكده خدمت مىكند ( در لغت ، فرزند مغ را گويند ) . / در روايتى « مغچهى نازفروش » است .
( 5 ) . طاقه : اندازهاى معلوم از جامه و پارچه / دستار : عمامه / زنّار : كمربندى كه بتپرستان ( و زرتشتيان و ترسايان ) روى همه جامههاى خود مىبستند تا از مسلمانان تمييز داده شوند . / شمن : بتپرست .
( 6 ) . خرابات مغان : ميخانه ، عشرتكدهاى كه در آن همه گونه فسق و فجور برپاست ( خرابات ، جمع خرابه - كاباره - است و از آن رو كه اهل فسق و گناه نوعا كارهاى خود را در محلّات پايينشهر و خرابهها انجام مىدادند ، اين واژه معناى دومى هم يافته است . ) / ختن : شهرى در تركستان چين است كه به داشتن زيبارويان ( و آهوان مشكين ) در ادبيات فارسى مشهور شده است .
جرم من اين است كه آزادهام
( 1 ) . زادن ، در اينجا به صورت لازم به كار رفته است ؛ به معناى تولّد يافتن ، به دنيا آمدن .
( 2 ) . ستوه : خستگى ، ناتوانى ، تنگى ، رنجيدگى .
( 3 ) . رحل : رخت و اثاث ، اسباب و وسايل همراه .