تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ز مهر افروخته ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦

هرچه جوييم نيابيم نشانى جز نام !

( 1 ) . مگر : از قضا ، اتّفاقا ، تصادفا . ( 2 ) . ياى آخر « راهنمايى » ، همچنين ياى آخر « جدايى » و « گدايى » ( در بيت‌هاى هفتم و هشتم ) ياى وحدت و نكره نيستند و هم‌قافيه‌شدنشان با كلمات ديگر غزل ( وفايى ، جلالى ، قضايى ، جايى ، بنايى ) ضعف غزل شمرده مىشود . ( گو اين‌كه « راهنمايى » را - به تكلف - مىتوان جدا نوشت و معنى كرد ، اما اشكال در ابيات هفتم و هشتم به جاى خود باقى است . ) ( 3 ) . كان دلارام : از آن رو كه آن دلارام . . . / جلاء : كوچ ، ترك وطن . ( 4 ) . سوزد : در اين‌جا « سوزاند » - متعدى - معنى مىشود . ( 5 ) . همين فايده از عشق و عاشقى خوب و كافى است كه هركس دچارش شود از عقل و هوشيارى رها مىشود !

. . . مرا تنها برد !

( 1 ) . مجنون : قيس بن ملوح بن مزاحم عامرى ، شاعرى عاشق‌پيشه از مردم نجد بود . او گرچه ديوانه نبود ، اما به « مجنون » خوانده و شناخته شد از آن سبب كه در عشق « ليلى » دچار سرگشتگى شد و در اين حالت شعر مىگفت و با جانوران انس مىگرفت و گاهى در شام و زمانى در نجد و گاهى در حجاز ديده مىشد تا آن‌كه سرانجام او را در ميان سنگ‌هاى بيابان ، مرده يافتند ( در سال 80 ه . ق ) سرخود : مستقل ، خودمختار ، بىاستاد / سمك : ماهىاى است كه - طبق باور گذشتگان - زير زمين است و بر پشت آن ماهى ، گاو ، و بر شاخ آن گاو ، زمين قرار دارد . ( در اين‌جا كنايه از پست‌ترين مرحله است . ) سُها : ستاره‌اى ريز و بسيار كم‌نور كه نزديك ستارهء دوم از دو ستارهء دبّ اكبر است و به سختى با چشم غير مسلّح ديده مىشود . از اين جهت ، نيروى چشم را با آن امتحان مىكنند . [ و همين كم‌نور بودنش را نشان دورى بسيارش از زمين گرفته‌اند ] . در اين‌جا كنايه از بلندترين مقام و جايگاه است . / تا به سهايش كشش ليلا برد : در
ز مهر افروخته ( فارسى ) — صفحة 156 | سيد على تهرانى