توضيح كوتاه اشعار
بهل گر بگيرند بيكارها !
( 1 ) . كيش : دين ، آيين ، خوى .
( 2 ) . جرگه : حلقه ، حوزه ، مجمع .
( 3 ) . خور : خوراك .
( 4 ) . « گرفتارها » بهرهاى جز اشك چشم و داغ دل ندارند .
( 5 ) . فرهاد ، رقيب خسرو پرويز ساسانى در عشق شيرين - دختر ارمنى و برادرزادهء مهينبانو ، ملكهء ارمنستان - بود . فرهاد با شنيدن خبر دروغين مرگ شيرين ، خود را از كوه درغلتاند ( يا با تيشهء كوهكنى بر فرق خود زد ) و كشته شد . / حلّاج ، حسين بن منصور بيضاوى است كه « أنا الحقّ » و سخنانى مانند اين بر زبان راند و همينها سبب تازيانه خوردن و به دار آويخته شدن و قتلش ( در 307 يا 309 ه . ق ) به وسيلهء حامد بن عباس ( وزير المقتدر عبّاسى ) شد .
( 6 ) . رادمرد : مرد نيرومند ، جوانمرد ، مرد صاحب كرامت ، همّت ، سخاوت و شجاعت ، مرد دانا و حكيم / در نقلها به جاى كلمهء « ننازند » ، نيازند است ، اما مصدر « آزيدن » در لغتنامه دهخدا وارد نشده است .
( 7 ) . مهين : بزرگتر ، بزرگترين
( 8 ) . چه بسيار گلهاى رنگين و رنگارنگ و ارزشمند ، به خون خود آغشته شده و جان سپردهاند و به رودها افتاده و رفتهاند و اثرى از آنها نمانده است !
( 9 ) . شاباش : مخفّف « شادباش » ، پولى كه در مجلس جشن بر سر حاضران و . . . مىريزند . / گلشن : گلزار ، گلستان .
( 10 ) . سبزه رخت و وجود خويش را به دشت كشيده است و شكوفهها به گلزارها گُل مىزند و در آنجا ظاهر مىشود . / هامون : دشت / بارگه : شكوفه و بار درخت . [ شاخهء درخت ] .