هرچه جوييم نيابيم نشانى جز نام
نشد آن دم كه مگر دوست صفايى بكند * دل خود بركَند از جور وفايى بكند 1
ما كه سرگشته در اين دشت شبى مىگرديم * از افق سرزند و راهنمايى بكند 2
هرچه جوييم نيابيم نشانى جز نام * كان دلارام ز هرگوشه جلايى بكند 3
شب تاريك و رهِ دور و من و حالِ تباه * مگر از لطف خداوند قضايى بكند
دل سرگشته ما بين كه همانند نسيم * نتواند ز جهان تكيه به جايى بكند
آتش مِهر به هرخانه كه افتد روزى * آب و گِل سوزد و از شعله بنايى بكند 4
حاصل عشق همان بِه كه اسير غم او * از خرد دورى و از هوش جدايى بكند 5
دست و دل گم كند و نام و نشان دربازد * دل تهى از غم و شادى و گدايى بكند