تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق در قرآن ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
حضرت خضر عليه السلام بار ديگر ، پيمان خود را يادآور شد . حضرت موسى عليه السلام دندان بر جگر گذاشت و مجدداً در مقام عذرخواهى برآمد و گفت : اگر بار سوّم اعتراض كنم ، حق دارى از من جدا شوى . باز به راه افتادند تا به شهرى رسيدند كه مردمى بسيار « بخيل » داشت و كمترين پذيرايى را از ميهمانان تازه وارد نكردند ؛ ولى با نهايت تعجّب حضرت خضر عليه السلام شروع به مرمّت ديوارى نمود كه در حال سقوط بود . حضرت موسى عليه السلام كه در به دو نظر ، اين كار را ابلهانه مىديد ، بار ديگر در حالى كه تمام عهد و پيمان خود را به فراموشى سپرده بود ، به خروش آمد و زبان به اعتراض گشود . در اينجا حضرت خضر عليه السلام در حالى كه اسرار هر سه كار خود را براى او شرح مىداد ، و حقايق جالبى را كه از نظر حضرت موسى عليه السلام پنهان بود ، برايش بيان مىكرد و حضرت موسى عليه السلام را به جهان تازه‌اى از اسرار زندگى انسان‌ها وارد مىساخت ، اعلام جدايى كرد و حضرت موسى عليه السلام نيز در حالى كه كوله بارى از معرفت را با خود حمل مىكرد با حضرت خضر عليه السلام خداحافظى كرد و وداع گفت . حضرت خضر عليه السلام به او گفت : « اگر كشتى را سوراخ كردم ، به اين دليل بود كه مىخواستم آن را ظاهراً از كار بيندازم ؛ زيرا حاكم ستمكارى وجود داشت كه هرگاه كشتى سالمى را مىيافت مصادره مىكرد . من خواستم صاحبان اين كشتى كه گروهى بينوا بودند ، كشتى خود را از دست ندهند » . ديگر اين كه اگر آن نوجوان را كشتم ، به خاطر اين بود كه او جوانى بى ايمان و خطرناك و سركش بود كه كم كم پدر و مادر خويش را نيز به كفر و بدبختى مىكشاند . خدا مىخواست ، اين جوان هرزهء بىمصرف ستمگر را از آنها بگيرد و فرزندى با ايمان و مهربان به آنها عطا كند . اما تعمير آن ديوار در حال سقوط ، به خاطر آن بود كه در زير آن ، گنجى متعلق به دو كودك يتيم بود كه پدر صالح و با ايمانشان براى آنها ذخيره كرده بود ، خدا مىخواست آنها به حدّ رشد برسند و گنج خود را استخراج كنند . من اين كارها را از پيش خود نكردم ، بلكه همه به فرمان حق بود . « 1 »
هامش
( 1 ) - كهف ، 60 تا 82 .