پس عبد الله گفت :
بگو ببينم چه نحو گذشت ميان شما ؟
گفت :
در خدمت آن حضرت نشستم تا اينكه همهء مردم كه در دور آن حضرت بودند رفتند . پس پيش از آنكه من حرف بزنم ، روى مبارك خود را به جانب من كرد و گفت :
اگر آنچه شما مىگوئيد حقّ باشد - و حال آنكه آنچه شما مىگوئيد باطل است - شما و مسلمانان مساوى خواهيد بود .
پس من عرض كردم كه :
ايشان چه مىگويند و ما چه مىگوئيم ؟ آنچه ايشان مىگويند ما هم مىگوئيم و قول ما و قول ايشان يكى است .
حضرت فرمودند :
واى بر تو ! چگونه قول شما و قول ايشان يكى است و حال آنكه ايشان مىگويند خدائى هست و آخرتى هست و ثوابى و عقابى هست و اين آسمانها مأمورند ؛ شما مىگوئيد خدائى نيست و در آسمانها كسى نيست بلكه آسمانها خراب و ويرانهاند .
پس من فرصت غنيمت شمردم و عرض كردم كه :
اگر خدائى هست و اين آسمانها مأمورند ، همچنانكه مسلمانان مىگويند ، چرا بر مردم ظاهر نمىشود و مردم را به عبادت خود نمىخواند تا ديگر هيچ كس اختلاف نكند ؟ و چرا پيغمبران را فرستاده و خود از مردم پنهانست ؟ و حال اينكه اگر خود پنهان نمىشد از براى ايمان آوردن مردم بهتر مىبود .
پس حضرت ( ع ) فرمودند :
واى بر تو ! چگونه پنهانست از تو خدائى كه ظاهر كرده است و به تو نموده است قدرت خود را در نفس تو ؛ زيرا كه ظاهر كرد و نمود به تو ، بود تور را و حال اينكه پيشتر نبودى ؛ و نمود به تو بزرگى تو را بعد از كوچكى تو ؛ و مىنمايد به تو قوّت تو را بعد از ضعف تو و ضعف تو را بعد از قوت تو ؛ و بيمارى تو را بعد از صحّت تو و صحّت تو را بعد از بيمارى تو ؛ و خشنودى تو را بعد از خشم تو و خشم تو را بعد از خشنودى تو ؛ و اندوه تو را بعد از خوشحالى تو و خوشحالى تو را بعد از اندوه تو . و مىنمايد به تو دوستى تو را بعد از دشمنى تو و
انيس الموحدين ( فارسى ) — صفحة 48
مساهمون: ملا محمد مهدي النراقي
ص٤٨