جمعى كثير از مردم در دور آن حضرت بودند .
پس عبد الله به ابن ابى العوجاء گفت كه :
اين همهء مردمى را كه در موضع طواف مىبينى هيچيك مستحقّ اسم انسانيّت نيستند ، بلكه همه مثل بهائم و چهارپايانند ، مگر آن شخصى كه نشسته است و اشاره به حضرت صادق ( ع ) كرد . پس ابن ابى العوجاء ملعون - نظر به فساد عقيدهاى كه داشت - گفت :
از كجا معلوم شد كه اين شخص انسان كاملست و ديگران نيستند ؟
عبد الله مقفّع گفت :
باعتبار اينكه در پيش او چيزهاى چندى هست ، كه در پيش ديگران نيست .
پس ابن ابى العوجاء گفت :
من مىروم تا او را آزمايش نمايم .
عبد اللّه به او گفت كه :
اين كار را مكن ! مىترسم بمجرّد حرف زدن او دينى كه دارى از دست بيرون كنى و اعتقاد تو را فاسد كند و برهم زند .
پس ابن ابى العوجاء گفت :
تو از اين جهت نمىترسى ، بلكه مىترسى كه من بروم و او را عاجز كنم و سخن تو در حقّ او دروغ شود .
پس عبد اللّه گفت :
حال كه تو اين خيال كردهاى برخيز و بسوى او برو ، امّا سر حساب باش كه تو را در جائى نبندد كه خلاصى نداشته باشى و از مذهب و اعتقاد خود برگردى .
پس ابن ابى العوجاء برخاست و به خدمت آن حضرت رفت .
راوى مىگويد كه من و عبد اللّه مقفّع نشسته بوديم كه ابن ابى العوجاء از خدمت حضرت صادق ( ع ) برگردد و نقل كند كه به چه نحو ميان ايشان گذشته است . بعد از مدّتى ابن ابى العوجاء برگشت و به عبد اللّه مقفّع گفت :
واى بر تو ! اين شخص بشر نيست ، اگر چه در دنيا است ؛ بلكه اين ملك روحانى است كه هر وقت خواسته باشد در قالب بشريّت ظاهر مىشود و هر وقت خواسته باشد مخفى مىشود .
انيس الموحدين ( فارسى ) — صفحة 47
مساهمون: ملا محمد مهدي النراقي
ص٤٧