تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انيس الموحدين ( فارسى ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
جمعى كثير از مردم در دور آن حضرت بودند . پس عبد الله به ابن ابى العوجاء گفت كه : اين همهء مردمى را كه در موضع طواف مىبينى هيچ‌يك مستحقّ اسم انسانيّت نيستند ، بلكه همه مثل بهائم و چهارپايانند ، مگر آن شخصى كه نشسته است و اشاره به حضرت صادق ( ع ) كرد . پس ابن ابى العوجاء ملعون - نظر به فساد عقيده‌اى كه داشت - گفت : از كجا معلوم شد كه اين شخص انسان كاملست و ديگران نيستند ؟ عبد الله مقفّع گفت : باعتبار اينكه در پيش او چيزهاى چندى هست ، كه در پيش ديگران نيست . پس ابن ابى العوجاء گفت : من مىروم تا او را آزمايش نمايم . عبد اللّه به او گفت كه : اين كار را مكن ! مىترسم بمجرّد حرف زدن او دينى كه دارى از دست بيرون كنى و اعتقاد تو را فاسد كند و برهم زند . پس ابن ابى العوجاء گفت : تو از اين جهت نمىترسى ، بلكه مىترسى كه من بروم و او را عاجز كنم و سخن تو در حقّ او دروغ شود . پس عبد اللّه گفت : حال كه تو اين خيال كرده‌اى برخيز و بسوى او برو ، امّا سر حساب باش كه تو را در جائى نبندد كه خلاصى نداشته باشى و از مذهب و اعتقاد خود برگردى . پس ابن ابى العوجاء برخاست و به خدمت آن حضرت رفت . راوى مىگويد كه من و عبد اللّه مقفّع نشسته بوديم كه ابن ابى العوجاء از خدمت حضرت صادق ( ع ) برگردد و نقل كند كه به چه نحو ميان ايشان گذشته است . بعد از مدّتى ابن ابى العوجاء برگشت و به عبد اللّه مقفّع گفت : واى بر تو ! اين شخص بشر نيست ، اگر چه در دنيا است ؛ بلكه اين ملك روحانى است كه هر وقت خواسته باشد در قالب بشريّت ظاهر مىشود و هر وقت خواسته باشد مخفى مىشود .
انيس الموحدين ( فارسى ) — صفحة 47 | ملا محمد مهدي النراقي