در عالم فساد و هرج و مرج و قتل و جدال در ميان مردم باشد ، زيرا كه اگر هميشه در عالم بعد از هر پيغمبرى پيغمبر ديگر مبعوث شود كه دين او ناسخ دين پيغمبر اوّل باشد و به مجرّد رفتن آن پيغمبر ثانى ، بلافصل هم پيغمبر ديگر مبعوث شود كه شريعت او ناسخ شريعت پيغمبر ثانى باشد و همچنين - بالغا ما بلغ - لازم مىآيد كه تا مردم مىروند به يك دين و شريعتى قرار گيرند و احكام و شرايع را فراگيرند ، آنها را به دين و شريعتى ديگر و آئين و طريقتى علىحدّه امر نمايند و در اين صورت هرگز دينى استوار و محكم نخواهد شد و مردم را ملكه و رسوخ در يك قسم از طاعات و كمالات بهم نخواهد رسيد . با وجود اينكه برگشتن مردم از دين و شريعتى ، كمال صعوبت و اشكال را دارد و تا منجرّ به قتال و جدال نشود ، اين معنى ممكن نيست . همچنانكه معلوم مىشود از بعثت هر پيغمبرى كه از انبياء اولى العزم بوده ، كه به چه مرتبه قتال و جدال كرده است تا جمعى را كه دين و آئين داشتهاند از آن طريقه برگردانيده است . پس هرگاه به مجرّد فوت هر پيغمبرى ، پيغمبرى ديگر بيايد كه مردم را از شريعت پيغمبر سابق منع كند و به شريعت علىحدّه امر نمايد ، لازم مىآيد كه دائما در عالم نزاع و فساد باشد و مردم هرگز در طاعت و استكمال نباشند و اين معنى مخالف صلاح نظام عالم است .
شبههء دوّم : آنست كه هرگاه صلاح نظام عالم در آن باشد كه هميشه حجّتى از خدا باشد و بدون او لطف محض و فيض مطلق نباشد ، اين معنى در وقتى است كه آن حجّت ظاهر و هويدا باشد كه رتق و فتق امور را بكند و مردم در امور دنيا و دين خود رجوع به آن كنند . امّا هرگاه ظاهر نباشد و مردم متمكّن از ادراك خدمت او نباشند - همچنانكه در امثال اين زمانست - مجرّد وجود او چه فايده خواهد داشت و چگونه صلاح نظام عالم و لطف نسبت به بنى آدم به عمل خواهد آمد ؟
هامش
دين - وقتى كه مىشنوند مقام و رتبهء امامت بالاتر از رتبهء نبوّت است ، بلادرنگ به آنها وحشت رخ مىدهد و خيال مىكنند كه رتبهء امام ( ع ) بالاتر از رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - است ، در صورتى كه هرگز آنطور نيست چون خاتم الانبياء ( ص ) امام و صاحب ولايت و خلافت كلى الهى بوده علاوه بر منصب نبوّت و رسالت كه داشت و آن منصب در امام - عليه السلام - نيست .