قرآن كلام فصيحى مىگفتند ، البتّه آن را نقل مىكردند و به ما مىرسيد ، پس چون با وجود اين اهتمام نقل نشده است ، يقين حاصل مىشود كه همه عاجز شده بودهاند .
و نقل كردهاند كه « وليد بن مغيره » كه از افصح فصحاء آن عصر بود و غايت عداوت با جناب پيغمبر ( ص ) داشت ، روزى آيهاى از قرآن را از آن حضرت شنيد ، بعد از رجوع به قوم خود ، به ايشان گفت كه :
« امروز كلامى از محمّد - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - شنيدم كه نه كلام جنّ است و نه كلام انس ؛ بدرستى كه از براى آن كلام ، حسن و ملاحتى و قبول و حلاوتى است و اعلاى آن ميوه دهنده و اسفل آن آب دهنده است و كلامى است كه بر هر كلام غالب مىشود و هيچ كلامى بر او غالب نمىشود . »
و از اين قبيل نقلها در اساطير « 20 » مصنّفين بسيار و در طوامير « 21 » مؤلّفين بىشمار است .
وجه دوّم - آنست كه قرآن مشتمل است بر اخبار مغيّباتى چند ، كه به غير از جناب الهى ديگرى علم به آن ندارد ؛ مثل : خبر دادن آن از ذلّت يهود و خوارى ايشان ، و مثل : خبر دادن از امورى كه مشركين در خانههاى خود مىكردند ، و هيچ كس ديگر خبر از آنها نداشت . و از اين قسم اخبار در قرآن بسيار است ، همچنانكه مفسّرين در تفسير خود ذكر كردهاند .
وجه سوّم - از وجوه مذكور اخبار اوّلين و قصص سابقين است كه در قرآن وارد
هامش
ابن اثير در بيان قصهاى گويد : « و اجتمع مالك و وكيع و سجاح فسجعت لهم سجاح و قالت : اعدوا الركاب و استعدوا للنهاب ثم اغيروا على الرباب فليس دونهم حجاب » ، « تاريخ كامل » ، ج 2 ، ص 355 ، ط بيروت .
ابن اثير از اباطيل و مزخرفات مسيلمه و سجاح مقدارى نقل كرده ولى باز مزخرفات و خرافات آنها بهتر از مزخرفات آن شخص شيرازى است كه آفتاب بوشهر در مغزش اثر كرده و خبط دماغ آورده و خرافاتى بهم بافته و مقدارى از بافندگى را نيز از استادش ياد گرفته است .
( 20 ) . اساطير جمع الجمع است ، به معنى نوشتهها .
( 21 ) . طوامير جمع طومار ، به معنى صحيفهها است .