از جويبار زناكارى ديگر باره آبيارى يافت و بار ديگر بارور شده بعد از انقضاى مدت حمل دخترى به وجود آمد و مادر از ترس موالى دختر را در پارهء صوفى كه حقيقت هر تارى از آن حبل المتين منسوبان اين عبارت و متمسك روشنائى اصحاب مخالفت بوده پيچيده در نيستانى انداخت ، اتفاقا هشام بن مغيره ابن وليد را گذر بر آن نيستان افتاده گريهء آن ناپاك زاده را شنيد ترحم به خاطر او رسيده او را به خانه برده به اهل خود سپرد و سفارش تربيت او نموده « حنتمه » « 1 » نامش كرد و آن دختر را چون پرستاران نيكو بود شير شتر وافر داشت زود ترقى يافت با چشم شهلا و قامت رعنا و در اندك زمانى به سر حد دلبرى رسيد .
روزى به حسب اتفاق « خطاب » را چشم برو افتاد اظهار تعشّق او نمود و او را از هشام به نكاح طلبيد و بعد از قران نحسين آن سرمايهء ظلم و اغتصاب و خمير مايهء بدعت و ارتياب ، يعنى عمر بن خطاب عالم را به وجود مردود خود ملوث گردانيد و بنابر آنچه مذكور شد بايد كه خطاب پدر و جد و خال و حنتمه مادر و خواهر و عمه آن ولد حلال بوده باشد و لهذا ابن حجاج بغدادى كه از شعراى مشهور است درين مقام گفته :
من كان جدّه خاله و والده * و امّه اخته و عمّته
اجدر ان يبغض الوصى * و ان يجحد يوم الغدير بيعته
؛ يعنى كسى كه جد و خال او ، پدر او باشند و مادر او ، خواهر و عمّه او باشند سزاوار است كه با وصى به حق و امام مطلق دشمنى كند و عداوت نمايد و منكر بيعت روز غدير گردد با آنكه خود گفته باشد « بخ بخ لك يا ابا الحسن صرت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة » . « 2 »
و مروى است « 3 » كه چون عبد المطلب بر اين مقدمات وقوف يافت خطّاب را
هامش
( 1 ) . ر . ك : تاج العروس 8 / 263 ؛ نهاية ابن اثير 1 / 139 .
( 2 ) . مناقب خوارزمى ص 156 ؛ مناقب ابن مغازلى ص 19 .
( 3 ) . مجالس المؤمنين 2 / 545 از ابن شهر آشوب نقل كرده است .