او فرموده : « انا مدينة العلم و على بابها » و در فلان روز ، فلان فرمود و در فلان موضع ، فلان و فلانى گفت و بعد از نقل احاديث بسيار كه در مناقب آن حضرت واقع شده نوشته بود كه اى معاويه تو نيز مىدانى كه آيات قرآنى آن قدر در شأن على عليه السّلام و اظهار فضايل او نازل شده كه حساب ندارد و در آنها كسى با او شريك نيست مثل آيه
يُوفُونَ بِالنَّذْرِ
« 1 » و آيه
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ
« 2 » و آيه
قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً
« 3 » و در فلان و فلان آيه ما و تو مىدانيم كه پيغمبر خدا فرمود كه كسى كه تو را دوست دارد مرا دوست داشته و كسى كه با تو دشمنى كند با من دشمنى كرده است و دوست تو را حق تعالى داخل بهشت مىگرداند و دشمن تو را البته در آتش دوزخ .
پس با وجود اين مراتب كه على بن أبي طالب را نزد خدا و رسول حاصل است چون فريب تو بخورد كسى كه او را از عقل و دين بهره باشد و چون بهشت را از دست تواند داد و به دوزخ راضى تواند شد ؟ « 4 » چون كتابت او به معاويه رسيد باز نامهاى نوشت و مال بسيار بر او عرضه كرد چون ديد راضى نمىشود حكومت و امارت بر او عرضه كرد چون سخن به اينجا رسيد آن روز را عمرو عاص به هزار فكر فاسد به شب رسانيد و شب را به هزار خيال باطل به روز آورد و در صبحش غلامى را كه « وردان » نام داشت و عاقل و كاردان بود طلبيد و با او مشورت كرد . غلام گفت :
معاويه تو را به دنيا مىفريبد و آن چيزى است كه با كسى وفا نكرده است و در دست هيچ آفريده نمىماند و با على عليه السّلام آخرت است كه نعيم جاودان است و آخر شدن ندارد . و پسرش عبد اللّه نيز بر آن امر واقف شده و پدر را نصيحت كرد اما چون از محبت جاه دنيا چشم دلش كور و گوش جانش كر شده بود « 5 » نصايح در او اثر نمىكرد
هامش
( 1 ) . انسان ( دهر ) ، آيه 7 .
( 2 ) . سوره مائده ، آيه 55 .
( 3 ) . سوره شورى ، آيه 23 .
( 4 ) . يك بيت شعر [ كاشف الحق ص 259 ] .
( 5 ) . دو بيت شعر دارد [ كاشف الحق ص 259 ] .