تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
مال و اسباب ما كم شد و از بزرگى به درويشى رسيديم ؛ زنهار كه ترا ترسى و باكى از آنچه محمد از بهشت و دوزخ مىگويد نباشد كه اينها حرف است و اعتبارى ندارد ؟ ! چون نصيحت او به اتمام رسيد معاويه گفت : « ذلك رأيى يا أبتاه ! » ؛ يعنى همين كه فرمودى رأى و اعتقاد من است اى پدر مشفق مهربان . خاطر شريف جمع دار كه مرا نيز عقيده اين است و بدان كه تدارك آنچه تو نتوانستى كرد من خواهم كرد و تقصيرى نخواهم نمود . يقين كه گناه تمام بنى اميه با گناه معاويه برابرى نمىكند و عذاب همهء ايشان به عذاب او نمىرسد ؛ جهت آنكه سخت‌دلى و ستمكارى فرعون هم به او نمىرسيد و مكر شيطان را با مكر او نمىتوان سنجيد و مع هذا مانند عمرو عاص وزير و مشيرى داشت كه چون عازم جنگ امير المؤمنين عليه السّلام شد اركان دولتش - لعنهم اللّه - همه متفق الكلمه بودند و مىگفتند كه اين كار تمام نمىشود الّا به معاونت عمرو عاص كه در مكر و حيله او نيز همچو تو فريد عصر و وحيد دهر است . گفت : مىترسم كه دعوت مرا اجابت نكند . گفتند كه بايد به مالش ترغيب كنى . پس معاويه نامه‌اى به او نوشت و رطب و يابس چند خرج و درج كرد كه من ولىّ عثمانم و عثمان خليفه رسول بود و به ظلم كشته شد و مؤمنان را به اين سبب دل سوخته است و بر همه كس طلب خون او واجب است و در آخر همه به اين عبارت نوشت كه « انا ادعوك الى الحظ الأجزل من الثواب و النصيب الأوفر من حسن المآب بقتال من آوى قتلة عثمان » « 1 » ؛ يعنى من ترا مىخوانم به حصه بزرگتر از ثواب و قسمتى وافرتر از خوبى ، عاقبت چه تو با كسى جنگ خواهى كرد كه كشنده‌هاى عثمان را پناه داده است پس چون تواند بود كه به ثواب بيشتر از ثواب همه كس نرسى ؟ چون نامه به مطالعهء عمرو عاص رسيد پوچى چند نوشت و چنانچه او خود را خليفهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نوشته بود او خود را صاحب رسول خواند و بعد از اينها
هامش
( 1 ) . الامامة و السياسة ج 1 / 66 - 67 ؛ 115 - 117 .