و ما به جور و ستم از دست ايشان گرفتيم و به ناحق ، حقّ اهل حق را صاحب شديم ؛ پس پدر تو اول كسى است كه اين عمل را سنت نهاده و اين ظلم را بانى شد و اينها همه ميوهء آن درختى است كه او كاشته و حاصل تخمى است كه او پاشيده و لقب بدى است كه او بر خود بسته و بىجا و بىتقريب اين را به هم رسانيده و بد كرده كه خود را امير المؤمنين لقب كرده و اين مخصوص ديگرى بود و اين نام بر خود گذاشتن اختيار نمود ؛ پس تو را اعتراض بر پدر بايد كرد نه به من !
حاصل كلام اينكه ، از ابتداء خلافت ابى بكر تا آخر حكومت بنى اميه بالتّمام از براى دنيا و حكومت دنيا نام خدا و رسول بر زبان مىراندند و به مصلحت اظهار مسلمانى مىكردند و از شرع و دين بيگانه بودند « 1 » الّا معاويه پسر يزيد و عمر بن عبد العزيز . و اكثر ملحدان مانند ابو هاشم كوفى و غير او در زمان ايشان وضع مذاهب باطله نمودند و مسلمانى را گريزگاه خود مىساختند و اين طريقه در زمان خلفاى بنى عباس نيز مستمر گرديد و بعد از آن تا به اين زمان استمرار يافته چنان كه در بيشتر اهل عصر به غير از نام از مسلمانى چيزى نمىتوان يافت ؛
و ايضا عبد اللّه عباس نقل مىكند كه شبى در مسجد مدينه نماز خفتن گزاردم و مردم پراكنده شدند و به غير از معاويه و ابو سفيان كسى در مسجد نماند و من در عقب ستونى نشسته بودم شنيدم كه ابو سفيان به معاويه مىگويد كه ببين در مسجد كسى مانده است يا نه ؟ ابو سفيان در آن وقت كور شده بود و چيزى نمىديد . معاويه چراغى به دست گرفته اطراف مسجد را تفحص نمود و مرا نديد آنگاه ابو سفيان گفت : « يا بنىّ ! اوصيك بدين الآباء و الاجداد و اياك و دين محمد ؛ فإنّه سبب فقرنا و لا يهولنك قول محمد من البعث و النشور ؟ ! » ؛ يعنى اى پسرك من ! تو را وصيت مىكنم به دين آباء و اجدادت بايد كه دين پدرانت را از دست ندهى و از دين محمد پرهيز كنى ؛ پس به درستى كه اين دين سبب فقر و درويشى ما باشد و به واسطه اين دين
هامش
( 1 ) . اين چهار سطر در كاشف الحق نيست ؛ يعنى از « الا معاويه . . . . نمىتوان يافت » ( ص 257 ) .