دانستمى هرگز ترا ملامت نكردمى و عذر بسيار خواست و يزيد عطاى بسيار نسبت به او به فعل آورد و او با عطا و جوايز بسيار به مدينه برگشت و بعد از آن به هر منزلى و مجلسى كه رسيد گفت : « ما قال يزيد الا صدقا و عدلا لوددت انّى مشارك له فى فعله ؟ ! » ؛ يعنى يزيد به غير از راست نگفت و بجز عدالت از او به فعل نيامد و من دوست مىدارم كه در كار و كردار او شريك مىبودم و مرا شبههاى افتاده بود ! ؟
و ايضا بلاذرى نقل كرده « 1 » كه چون امام حسين عليه السّلام شهيد شد ، عبد اللّه عمر به او نوشت كه « من عبد اللّه بن عمر الى يزيد بن معاوية . اما بعد ؛ لقد عظمت الرزية و جلّت المصيبة و حدث فى الاسلام حدث عظيم و لا يوم كيوم الحسين عليه السّلام » و از اين قسم كلمات درج نمود و معنى اين كلمات آن است كه اين نوشتهاى است كه از من كه فلانم به جانب فلان . اما بعد ؛ اعلام آنكه بزرگ واقعهاى روى نمود كه به سبب تو اين قسم بزرگى با آن نحو جماعتى هلاك شدند و از ميان رفتند و اين نحو مصيبتى كه بدترين مصيبتها بود پيدا شد و اين طور حادثهاى در اسلام به هم رسيد كه از همه حادثهها عظيمتر و عجيبتر بود آن روز كه بر حسين عليه السّلام گذشت و مثل آن روز ، روزى نبود و نخواهد بود و هيچ مىدانى كه چه كردهاى ؟ و از تو چه عمل به ظهور آمده ؟ پس يزيد در جواب نوشت : « اما بعد ؛ يا احمق ! فانا جئنا الى بيوت مجددة و فرش ممهدة و وسائد منضدة فقاتلنا عنها فان يكن الحق لنا فعن حقنا قاتلنا و ان كان الحق لغيرنا فابوك اول من سنّ هذا و انبز و استاثر بالحق على اهله » ؛ يعنى بدان اى احمق ! كه ما را آرزوى دنيا و زينت دنيا بود رسيديم به خانههاى بلند و قصرهاى رفيع و فرشهاى نفيس گسترانيده و نمد تكيهها و تازه بالشها بر زير يكديگر گذاشته و آنچه از لوازم اينها باشد از براى ما آماده و مهيا شد ؛ پس اگر اينها حق ما بود و ديگران مىخواستند اينها را از دست ما به در آرند ما بر سر حق خود جنگ و جدل كرده باشيم درين صورت كسى را بر ما حرفى و اعتراضى نيست و اگر اين حق ديگران بود
هامش
( 1 ) . نهج الحق علامه حلى ص 356 از « بلاذرى » نقل كرده است .