نحسين واقع شد .
عبد اللّه عمر فصلى در مناقب امام حسين عليه السّلام بگفت و شروع به ملامت يزيد كرد و يزيد او را به خلوتى برد و گفت : خط پدر خود را مىشناسى ؟ گفت : بلى .
صندوقچهاى بيرون آورد مكتوبى در آن ميان بود و پاره حريرى بر آن پيچيده چون به دستش داد و عبد اللّه مطالعه نمود پدرش نوشته بود كه :
« اين عهدى است از عمر بن خطاب به معاوية بن ابى سفيان . بدان اى معاويه ! كه محمد بيامد و به مكر و حيله و سحر ما را از عبادت لات و عزّى و هبل بازداشت و او در سحر بر موسى و بنى اسرائيل غالب بود و بر ايشان زيادتى داشت و من بر همانم كه بودم و ترك لات و عزى و هبل نكردهام و نمىكنم چون محمد از ميان رفت من چهل كس را بر انگيختم كه گواهى دادند به آنكه محمد گفته « الائمة من قريش » و على را از خلافت معزول كردم و خلق را به بيعت ابى بكر در آوردم و ايشان را از متابعت او در آوردم و در متابعت او محكم داشتم و به ظاهر اظهار سنت و دين و پيروى شريعت محمد كردم اما باطنا همانم كه در جاهليت بودم و به اولاد محمد هرچه مقدور بود كردم و تا زندهام مىكنم و ترا كه معاويهاى ، نصيحت مىكنم كه تا مقدور است بايد كه بر ايشان ابقاء نكنى بلكه بجز كشتن راضى نشوى و اگر نتوانى كه خاندان محمد را به يكبارگى از ميان بردارى بايد كه از ظاهر شرع او تجاوز نكنى تا امت او تو را مسلمان دانند و بر تو خروج نكنند و در باطن به آنچه تو را دسترس باشد دفع آن مىكرده باشى ؛ زنهار كه محبت لات و عزى از دل به در نكنى ! ؟ »
و آن مكتوب را چون عبد اللّه سراسر مطالعه نمود يزيد نامهء ديگر به دستش داد و بعد از آن ديگرى تا آنكه قريب به يك جزو كتاب همه از اين نمط كه به بسط عظيم عمر نوشته بود ، چون عبد اللّه آن نوشتهها را ديد خاموش شد و گفت : پدرم هرگز اين راز را با من در ميان نياورد و درين باب با من سخن نگفت و اگر من
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 480
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٤٨٠