تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
ترا نيز در پهلوى او مىخوابانم اگر بيعت كند فهو المراد و الا گردنش بزن و درين باب كاهلى مكن ! و چون ضحاك بن قيس گول يزيد را خورد و به گور رفت آن ملعون را خوابانيد خواست كه از گور بيرون آيد يزيد شمشير كشيده گفت : با من بيعت مىكنى و الا گردنت زده در پهلوى او ترا مىخوابانم ؟ و چون ضحاك ديد كه يزيد به جد است لگدى چند محكم بر سر معاويه زد و گفت به خدا قسم كه اين حرام زاده را هرگز اين حيله به خاطر نمىرسيد البته تو او را تعليم كرده و از مكرها و تدبيرهاى تو است كه لعنت خدا بر تو باد كه در مردن هم دست از مكر و حيله بر نمىدارى و لا علاج دست به دست يزيد داده بيعت كرد و از قبر بيرون آمد و يزيد - عليه اللعنه - بعد از آنكه از امر پدر فارغ شد بر منبر رفت و گفت : پدر مرا وصيت كرده است كه از آل ابو تراب بر حذر باشم . اين مقدمه واقعه كربلا بود و روز به روز تعدى و ظلم بنى اميه زياده مىشد تا به حدى رسيد كه مردم مرگ و قيامت را تمنا مىكردند تا وقتى كه به عمر عبد العزيز رسيد . وى اوضاع پسنديده پيش گرفت و در آن باب كوشش او به حدى رسيد كه او را « مؤمن آل فرعون » مىگفتند و مشهور است كه شخصى روزى در پيش او حكايت مىكرد گفت امير المؤمنين يزيد چنين گفت و يا چنان كرد ، بفرمود تا او را برهنه كردند و به دست خود بيست تازيانه بر او زد و باقى بنى اميه قدم به قدم يزيد داشتند و يزيد به نصيحت پدر كار مىكرد و پدرش دست نشان عمر خطّاب بود و دستور العملش مواعظ و نصايح او بود . چنانچه در كتاب « فعلت فلا تلم » در آخر جلد ثالث آورده كه چون خبر شهادت امام حسين عليه السّلام به مدينه رسيد عبد اللّه عمر آزرده شد و متوجه دمشق گشت كه برود و يزيد را تنبيه نمايد و در آن وقت كه از مدينه بيرون آمد به هر منزلى كه مىرسيد اظهار فسق و كفر يزيد مىكرد و مردم را از محبت او مىگردانيد و مردم همه او را چون پسر خليفه مىدانستند از او قبول مىكردند تا به دمشق رسيد و قران
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 479 | المحقق الأردبيلي / صادق حسن زاده