تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
خدا بود و معلوم است كه پيغمبر را نه زن بود پس واجب است كه برادران همه خال المؤمنين باشند . و از آن جمله محمد ابى بكر برادر عايشه بود چرا او را خال المؤمنين نمىگويند و عبد اللّه عمر برادر حفصه بود بايستى كه او را هم خال المؤمنين مىگفتند و اگر به اين سبب خويشان زنان را با مؤمنان رعايت خويشى ضرور بودى پس بايستى كه يكى عم مؤمنان بودى و يكى جد و يكى فلان و ديگرى به همان « 1 » ، بلى كارى كه از معاويه به ظهور آمد كه اگر مؤمنى مىكرد ثواب بسيار مىيافت آن است كه عايشه را به چاه انداخت . و صاحب كتاب « اوائل الاشتباه » « 2 » نقل كرده كه روزى معاويه بر منبر رسول خدا بود و بيعت از براى يزيد مىگرفت ، عايشه سر از روزن حجره‌اش بيرون آورده و گفت : اى معاويه ! پيش از تو شيوخ بودند از براى فرزندان خود بيعت گرفتند ؟ گفت : نه . گفت : پس تو درين كار اقتدا به كه كرده‌اى ؟ ! معاويه خجل شد و از منبر به زير آمد و بعد از دو سه روز كس فرستاد و التماس كرد كه تو ام المؤمنينى اگر به ديدن من آئى باعث فخر من شود و شرط مىكنم كه برادران تو را هر كدام به منصبى كه تو بفرمائى صاحب فرمان كنم . چون عايشه به ديدنش رفت چاهى را پر از آهك كرده بود و بر آن فرشى گسترده و بر روى آن كرسى گذاشته او را تكليف نشستن بر آن كرسى كرد و نشستن همان بود و فرو افتادن همان و در آن حال گفت : اى عايشه ! هنوز خامى ، باش تا پخته شوى و وعدهء ما و تو در چاه ويل است و در آنجا صحبت خواهيم كرد و اين واقعه در آخر شهر ذى حجه سال پنجاه و هشت از هجرت روى داد . و در روايتى آنكه چون چشمش ضعيف بود بر خرى سوار شده به ديدن
هامش
( 1 ) . هفت بيت شعر دارد . [ كاشف الحق ص 254 ] ( 2 ) . كتاب احسن الكبار ورق 144 و كامل بهائى 2 / 270 و در كاشف الحق از « عوايل الاشتباه » آورده است . [ ص 254 ] و در بعضى نسخه‌هاى ترجمه « طرائف » اين مطلب را از كتاب « اوائل الاشتباه » نقل كرده و نامى از مؤلف كتاب نبرده است . ( طرائف ابن طاوس ص 503 )