مسلمانان او را مجتهد هم مىدانند و اين معنى از ايشان تغافل و تجاهل است و اين آخر كلام حافظ ابرو است . و گويا از اين جهت كه او با مرتضى على عليه السّلام اين حربها كرده بود .
عمر بن خطاب را اين طور حربها ميسر نشده بود در وقتى كه به مدينه رفته بود روزى بر منبر در اثناى آنكه خطبه مىخواند گفت : من به خلافت سزاوارترم از عمر بن خطاب .
و ايضا حميدى در « جمع بين الصحيحين » نقل نموده « 1 » و گفته كه از عبد اللّه بن عمر بن خطاب منقول است كه چون معاويه به مدينه رفت روزى در مسجد نشسته بود و مردم مىآمدند و بر او به خلافت سلام مىكردند ، من به ديدن همشيرهء خود حفصه رفتم كه گيسوى خود را شانه مىزد گفتم : مىدانى و مىبينى كه كار به كجا رسيد ، معاويه كه دخلى درين كار نداشت خليفه شد و مرا كه پدرم خليفه بود به هيچ وجه دخلى درين امر نداد و نمىدهد و بيكار و بىدخل شدهام . حفصه گفت :
چون مردم همه در مسجد حاضرند تو هم برو كه من مىدانم كه مردم انتظار تو مىبرند و چشم به راه تو دارند و مىترسم كه اگر نروى باعث تفرقه و پريشانى قوم باشد و به جد شده مرا به آن مجمع فرستاد . معاويه صبر كرد تا مردم متفرق شدند چون ديد كه جمعيت كم شد و مردمى كه نامى داشتند رفتند و از مردم فرومايه ، اندكى ماندهاند بر منبر رفت و خطبه خواند و گفت كه « من كان يريد أن يتكلم فى هذا الامر فليطلع قرنه فنحن أحقّ بالامر منه و من أبيه » ؛ يعنى هركس اراده دارد و مىخواهد كه در امر مهم خلافت حرف زند بايد كه گردنى بلند كند و شاخى بنمايد تا ببينم كه چه خواهد گفت و بايد كه بداند كه من به اين كار مهم سزاوارترم از او و از پدر او . و من چون فهميدم كه با من حرف دارد و غرضش آن است كه مبادا من اراده داشته باشم خواستم كه متوجه جواب او شوم باز با خود گفتم گفتگو به دراز خواهد كشيد
هامش
( 1 ) . نهج الحق ص 309 و الطرائف ص 500 از « جمع بين الصحيحين » نقل كردهاند .