كه مذكور گرديد .
و ايضا مروى است « 1 » كه در روز جمل زبير را به خاطر رسيد كه حجتى ظاهر كند گفت : يا على ! نه من از جملهء عشرهء مبشرهام و اين عشرهء مبشره همه از اهل بهشتاند ؟ حضرت امير المؤمنين عليه السّلام از او پرسيد كه آن ده كس كيانند ؟ زبير شروع كرد نه كس را شمرد و امير المؤمنين عليه السّلام را نام نبرد . حضرت امير گفتند : ده گفتى و نه شمردى ؟ بار ديگر كه شمرد حضرت را نيز داخل كرد پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام به او گفت : من نيز داخلم ؟ گفت : بلى ! گفت : تو گواهى مىدهى كه من از اينهايم ؟ گفت : بلى . گفت : تو گواهى مىدهى كه من از اهل بهشتم ؟ گفت :
بلى ، آن حضرت فرمود : به خدا قسم و خدا را گواه مىگيرم و گواهى مىدهم كه من از پيغمبر شنيدم كه تو از اهل دوزخى .
و ايضا در « صحيح بخارى » مسطور است « 2 » كه يكى از اهل جمل كه ابو بكره نام داشت گفت كه در آن روز چون ديدم كه جمعى دور هودج عايشه را گرفتهاند و مىدانستم كه او زن رسول خداست تردّدى در خاطر بهم رسيد و چون به يادم آمد كه روزى در خدمت رسول خدا مذكور شد كه بر اهل فارس زنى حاكم است آن حضرت فرمود : « لن يفلح اللّه قوما ولّوا امرهم امرأة » ؛ يعنى هرگز فلاح و رستگارى مباد جماعتى را كه زنى متولى امور ايشان باشد . از آن تردد خلاص شدم و آن كلمه عجيب نفعى در آن روز به من رسانيد .
و ايضا از جمله آنهائى كه با آنكه ادراك صحبت رسول خدا كردهاند به سبب دشمنى امير المؤمنين عليه السّلام در شمار دوزخيانند و از رحمت الهى دور و از بهشت محروم و مهجوراند يكى عايشه است و ديگرى حفصه كه از اول اسلام تا به وقت مرگ اقتدا به پدران خود نموده سوداى دشمنى حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مىپختند
هامش
( 1 ) . الاحتجاج طبرسى 1 / 376 ( چاپ اسوه ) .
( 2 ) . صحيح بخارى ج 6 / 10 .