تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
رسانيد ؟ گفت : سبحان اللّه ! خون هيچ قريشى را ضايع‌تر از خون خود نمىبينم مگر اين تيرى است كه از جانب اللّه به من رسيده و آه و ناله مىكرد تا در همان جا كه الحال قبر اوست بمرد . حاصل كه طلحه و زبير هر دو بعد از آنكه با امير المؤمنين عليه السّلام بيعت كرده بودند چون حكومت بصره و مصر و به روايتى حكومت بصره و كوفه را مىخواستند و اين ديرتر دست بهم مىداد نقض عهد كردند و بيعت را شكستند و باعث و بانى خون چندين هزار كس گشتند و به جهنم رفتند و مصاحبت چندين‌ساله رسول خدا و عبادت و جهادى كه داشتند به باد فنا دادند . « 1 » و مشهور است « 2 » كه طلحه و زبير شبى به خدمت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام رفتند كه از وى حكومت ولايتى طلب كنند فرمود : من ولايت به كسى مىدهم كه بر امانت و ديانت او واثق باشم و شما به دادهء خدا راضى نمىشويد و زيادتى طلب مىكنيد . گفتند : ما هميشه محترم و صاحب جاه و منصب بوده‌ايم . چون حضرت عليه السّلام ديد كه ايشان ميل به صحبت دارند قنبر را گفت اين چراغ را برگير چراغ ديگر بيار ! پرسيدند كه يا على سبب تغيير چراغ چه بود ؟ فرمود : پيش از آمدن شما به نوشتن حساب بيت المال مشغول بودم و به چراغ بيت المال آن حساب مىكردم و مىنوشتم و الحال با شما چون كه صحبت خواهم داشت نشايد كه چراغ بيت المال مىسوخته باشد ! و چون هر دو از آنجا بيرون آمدند گفتند كه به اين طريق كه اين مرد به راه شرع مىرود و با اين زهد و صلاح كه او دارد هرگز ولايت به ما ندهد فكر ديگر بايد كرد . روز ديگر به خدمت آن حضرت رفتند كه به زيارت مكه مىرويم رخصت مىخواهيم . امير المؤمنين عليه السّلام فرمود كه و اللّه غرض شما زيارت نيست . سوگند بسيار خوردند و بيرون آمده به مكه رفتند و عايشه را از راه بردند و كارشان به آنجا رسيد
هامش
( 1 ) . يك بيت شعر دارد ( كاشف الحق ص 236 ) . ( 2 ) . احسن الكبار ( مخطوط ) ص 47 .