و به روايتى آنكه چون ايشان را پرسيد كه مسلمانيد يا نه ؟ در جواب گفتند كه « صبانا صبانا » و نگفتند « اسلمنا » و معنى « صبانا » آن است كه از دينى به دينى نقل كردهايم . به هر تقدير ، چون از خويشان خالد كسى در زمان جاهليت به دست اين قوم كشته شده بود رسالت رسول خدا و سفارش آن حضرت و مسلمانى آن جمع بىگناه و شرمندگى دنيا و عذاب آخرت همه را فراموش كرده و رحم را بر يك طرف نهاده زنان و اطفال آن قبيله را اسير كرده تيغ بيداد در آن طايفه نهاده اكثر ايشان را بكشت و قليلى از ايشان ماندند كه در دست جمعى از مهاجر و انصار گرفتار بودند كه ايشان مىگفتند ما صبر مىكنيم تا ببينيم چه مىشود .
يكى از آن قبيله كه به وسيلهء كارى اسير نشده بود خود را به پيغمبر رسانيده از ايمان آن طايفه و بناى مسجد و شعار اسلام و آنچه خالد با ايشان كرده بود سيد كاينات را خبر داد . آن حضرت بر ايشان گريست و آن كلام را كه نقل كرده شد مكرّر ادا فرمود و بعد از چند روز مال بسيار به امير المؤمنين عليه السّلام داده فرستاد كه ديت كشتگان را به وارث ايشان برساند و رضا آن جماعت را حاصل كند و حضرت امير المؤمنين عليه السّلام آمده ديت همه را ادا نمود و از مواشى و اموال ايشان آنچه كه از ميان رفته بود بالتمام به ايشان رسانيد و هنوز چيزى از آنچه سرور عالم فرستاده بود مانده بود آن را نيز به ايشان داد كه هر غايبى كه حاضر نبوده و از او چيزى رفته باشد يا پريشان و محتاج باشد بعد از حضور به او رسانند و چون خاطر شريف بالكليه جمع فرمود به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله آمده و خاطر آن حضرت را نيز جمع ساخت .
و ايضا از جمله صحابه ، طلحه و زبيرند كه سنيان هر دو را از جمله عشره مبشره مىدانند . شارح بخارى از ابو عبد اللّه روايت كرده « 1 » كه در روز حرب جمل امير المؤمنين عليه السّلام زبير را آواز داده به نزديك خود خواند و چون به نزديك رسيد فرمود كه به ياد دارى كه در فلان روز در فلان موضع رسول خدا با تو گفت على را دوست
هامش
( 1 ) . فتح البارى بشرح صحيح البخارى 16 / 168 .