مصلحت بوده و آن جمعى كه اين اعتراض مىكنند نمىدانند كه در سالى كه رسول خدا با كفار مكه صلح مىكرد آن روز خود على و جميع صحابه همراه بودند چرا جنگ نمىكردند ؟ هرگاه آن روز پيغمبر و امير المؤمنين عليه السّلام به تنهائى جنگ نكرده باشد چه مىشود ؟ هر وجهى كه آنجا از براى پيغمبر توان گفت ، در اينجا از براى امير المؤمنين عليه السّلام كه البته وصى و جانشين او بوده و از او اشجع نبود مىتوان گفت كه تنها و بىيار و مددكار بوده .
و لهذا روزى از روزها كه حرف خلافت در ميان بود و سخن از خلافت مىگذشت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : « لو كان حمزة و جعفر حيّين لما طمع فى هذا الامر احد و لكنّى قد ابتليت بجلفين جافيين عبّاس و عقيل » « 1 » ؛ يعنى اگر حمزه - عم من - و جعفر طيار - برادر من - زنده مىبودند هيچ كس طمع در اين كار و منصب نمىكرد چه آن هر دو يار و مددكار و رفيق موافق غمگسار بودند مرا و مردم از ايشان در حساب بودند و ليكن آن هر دو از ميان رفتند و من مبتلا شدهام به دو جلف جاف ، يعنى دو كس بىدست و پاى خشكمغز جفاكننده به جاى حمزه ، عباس و به جاى جعفر ، عقيل كه هيچ گونه مددى و همراهى از اين دو متصور نيست ؛ چرا كه غيرت و حميت حمزه و محبتش با نبى و وصى او به مرتبهاى بود كه هنوز شرف اسلام در نيافته روزى از شكار برگشت و شنيد كه ابو جهل نسبت به حضرت رسالت پناه ، بىادبى كرده به قولى به خانه نرفته بر سر ابو جهل رفت و به كمانى كه در دست داشت سر ابو جهل را شكست و جعفر را آن شرف و رتبه بود كه در آن روز كه از حبشه برگشته به خدمت حضرت رسول خدا آمد آن حضرت فرمود :
نمىدانم سرور و خوشحالى من از فتح خيبر بيشتر باشد يا از رسيدن و ديدن جعفر طيار . چنان كه در جزو اول اين كتاب سمت گذارش يافت « 2 » عقيل مثل مرتضى على
هامش
( 1 ) . الكافى ( روضه ) ج 8 / 189 و 190 .
( 2 ) . اين يك سطر در كاشف الحق نيست ( ص 228 ) .