مىگذشت على عليه السّلام مىگفت : چه باغ خوشى است ! آن حضرت به او مىفرمود : باغ تو در بهشت بهتر از اين است ! تا در آخر ديديم كه دست مبارك بر سر زد و به آواز بلند گريست ! على عليه السّلام پرسيد كه يا رسول اللّه ! چرا مىگرئيد و سبب گريه چيست ؟
فرمود : بدان سبب گريه مىكنم كه در سينهء جمعى كينه تو است و تا من هستم اظهار نمىكنند و منتظرند كه مرا در ميان نبينند و آن وقت كينههاى خود را با تو آشكار كنند . و هرگاه علماى ايشان اين روايتها را نقل كنند اگر راست مىگويند پس چرا از صاحبان آن اعمال بر نمىگردند ؟ و اگر به دروغ مىنويسند پس اعتماد و اعتبار به هيچ يك از گفتگوهاى ايشان نمىماند .
و بعضى از اهل سنت اعتراض كردهاند كه هرگاه خلفاى ثلاثه غصب حق آن حضرت نمودهاند و خلاف فرمودهء حق تعالى كردهاند چنان كه با طلحه و زبير و معاويه جنگ كرد و لشكر كشيده با ايشان مكرر محاربه نمود چرا با ايشان جنگ نكرد ؟ و بلكه بعضى از عوام شيعه را هم اين معنى به خاطر مىرسد و نمىدانند كه بمشهور است كه در وقت خلافت آن حضرت در زمانى كه در كوفه اقامت داشتند به آن حضرت رسانيدند كه جمعى از مردمان با هم مىنشينند و مىگويند كه « و ما باله لم ينازع ابا بكر و عمر و عثمان كما نازع طلحة و زبيرا ؟ » ؛ يعنى او را چه شده كه نزاع نكرد به ابى بكر و عمر و عثمان چنان كه با طلحه و زبير كرد ؟ پس آن حضرت فرمود تا ندا كردند و مردمان جمع شدند و بر منبر رفته خطبه بليغ بخواند و بعد از حمد الهى و درود حضرت رسالت پناهى ، فرمود كه اى مردمان ! به من رسيد كه جمعى چنين و چنان مىگويند ، بدانيد كه مرا در آنچه بر من گذشته اقتدا نمودهام به هفت پيغمبر كه پيش از من بودهاند ، هرگاه پيغمبران خدا و انبياى مرسل را ناچار باشد كه با امّت خود به اين روش سلوك نمايند اگر من كه وصى و جانشين رسولم به همان طرز و طريق عمل نموده باشم ، معذور خواهم بود .
اول : نوح نبى عليه السّلام كه حق تعالى در قرآن مجيد خبر مىدهد كه
فَدَعا رَبَّهُ أَنِّي