بود محمد پيش رفت و گفت : چه گوئى در حق كسى كه دعوى اسلام كند و امامت مردم نمايد و بىجرمى قصد كشتن برادر مسلمان كند ؟ عثمان گفت : قتل آن كس واجب است . پس آن كتابت را نزد او بخواند . عثمان گفت : مروان نوشته است ! گفتند : او را به ما تسليم كن . گفت : من هرگز اين كار نكنم ؛ پس مهاجر و انصار به كشتن او اتفاق كردند عثمان خود را از منبر به زير انداخت و به خانه گريخت و در خانه را ببستند ايشان خانه او را حصار كردند و آب از او منع نمودند و آخر صحابه رسول اللّه از مهاجر و انصار به خانه او ريختند و به اتفاق او را كشتند و مىگفتند او را بكشتيم در حالى كه كافر بود و بعد از سه روز به گورستان يهودانش دفن كردند و معاويه در ايام حكومت ، آن موضع را به گورستان مسلمانان داخل نمود و عجب آنكه نزد سنيان اجماع روز سقيفه حجت است و اين اجماع باطل و حال آنكه در آن اجماع سه كس بودند و در اين اجماع سيصد تن از اصحاب رسول خدا بيشتر بودند ! ؛
هشتم از مطاعن او آنكه تعطيل حدى نمود كه بر عبيد اللّه بن عمر خطّاب « 1 » واجب شده بود كه هرمزان را كشت به علت آنكه او هم عجم است و در عجميت با ابو لؤلؤ شريك بود و حال آنكه او را در كشتن عمر دخلى نبود و با آنكه امير المؤمنين عليه السّلام او را گفت كه هرمزان مسلمانى بود كه به غير حق كشته شد و عبيد اللّه را به قصاص او بايد كشت يا فديه بايد گرفت . عثمان تغافل كرد ، نه اجراى قتل او كرد و نه فديه قرار نمود ، ورثهء هرمزان از شيراز به مدينه آمدند و طلب خون كردند و كسى به فريادشان نرسيد با آنكه عمر هنوز زنده بود كه عبيد اللّه ، هرمزان را كشت . عمر گفت : مرا ابو لؤلؤ كشته است شما عبيد اللّه را به دست صاحب خون بدهيد و مسلمانان بعد از مردن عمر خواستند كه به وصيت او عمل كنند عثمان
هامش
( 1 ) . نهج الحق و كشف الصدق ص 301 ؛ على عليه السّلام فرمود : اگر به عبيد اللّه بن عمر دست يابم ، او را ( به قصاص هرمزان ) مىكشم . « امالى طوسى » ص 710 . شايان ذكر است كه در صفحه 451 حديقة الشيعة ، كشتن هرمزان از مطاعن عبد اللّه بن عمر شمرده شده و در كاشف الحق نيز اين تناقض تكرار شده است .