الخضراء و لا اقلّت الغبراء على أحد أصدق لهجة من أبى ذرّ » « 1 » جمعى كه از اصحاب حاضر بودند تصديق امير المؤمنين عليه السّلام كردند ، ابى ذر بگريست و گفت الحمد للّه كه من دروغگو نيستم .
عثمان گفت : يا ابا ذر ! به حق رسول اللّه بگو كه كجا مىخواهى كه اقامت نمائى و از كجا كراهت دارى ؟ گفت : در حرمين مىخواهم كه ساكن باشم و به عبادت حق تعالى قيام نمايم ، اما رسول خدا مرا خبر داده كه ترا از حرمين دور خواهند كرد و نخواهند گذاشت كه ترا در يكى از اين دو حرم مقام باشد و به ربذه خواهند فرستاد و تو آنجا زندگانى به تنهائى خواهى كرد و تنها خواهى مرد و تنها محشور خواهى شد و تنها به عرصهء قيامت خواهى آمد و تنها به بهشت داخل خواهى شد و چون از دار دنيا به عالم بقا خواهى رفت جمعى از عراق خواهند رسيد و ترا تجهيز و تكفين خواهند كرد و رسول خدا در غزوهء تبوك مرا بر اين احوال مطلع ساخته بود .
پس عثمان بفرمود تا ابو ذر را از مدينه اخراج نمايند و بر شتر برهنه سوار كنند و به ربذه فرستند و منادى او ندا كرد كه كسى او را مشايعت نكند و كسى به حال او التفات ننمايد ؛ پس ابو ذر را چنان كه حكم شده بود بر شتر برهنه سوار كردند و شخصى را بر او موكّل كردند كه به ربذهاش رساند ليكن در حين اخراج امير المؤمنين و حسنين عليهم السّلام و عبد اللّه عباس و عمار و مقداد مشايعتش نمودند و چند فرسخ با او همراهى كردند هر يك او را در راه به ثواب جزيل بشارت مىدادند و تسلى خاطر و دل غمگين او مىنمودند و به صبر و شكرش وصيت مىكردند ، بعد از آن ياران و همراهان بسيار گريسته او را وداع كردند و او با دخترى كه داشت در ربذه كه رباطى است در بيابانى بغايت مهيب و مسكن و مأواى وحوش است و از هر طرف تا به آبادانى ، بيست و پنج فرسخ راه است مقيم شدند و مدتها در آنجا ساكن
هامش
( 1 ) . الغدير ج 8 / 313 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 8 / 259 ؛ سنن ترمذى حديث 3827 .