تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
روز قيامت جوابش بايد گفت ؛ هفتم از مطاعن او آنكه عبد اللّه بن سعيد بن عاص را والى مصر گردانيد و آن فاسق فاجر شارب الخمر ظالم تعدّى بسيار به مردم مىنمود تا اهالى مصر از ظلم او بىطاقت شده جمعى به مدينه نزد عثمان رفتند و شكايت و التماس عزل او نمودند التفاتى به ايشان نكرد ؛ طايفه‌اى ديگر به مدينه رفته در حينى كه عثمان بر منبر بود و اتفاق نموده گفتند يا خود را از خلافت عزل كن يا عمّال و حكّام را تبديل كن كه مسلمانان از دست تعدى حكّام تو بىطاقت شده‌اند و كار به جان و كارد به استخوان رسيده ! بعد از گفت و شنيد بسيار مقرر شد كه محمد بن ابى بكر به مصر رود و ميان مردم مصر و عبد اللّه ، امين و ناظر باشد و ظلم و تعدى او را رفع نمايد و محمد مذكور در وقتى كه به وداع امير المؤمنين عليه السّلام آمده بود آن حضرت با او ، گفت : از اين سفر بر حذر باش كه متعلقان عثمان قصد قتل تو خواهند نمود و مشكل كه تو به مصر داخل شوى عن قريب برمىگردى . و چون محمد و رفقا در راه به احتياط مىرفتند روزى جمازه سوارى ديدند بر هيأت گريختگان ، از او پرسيدند كه چه كسى و به كجا مىروى ؟ چون جوابهاى پريشان مىگفت او را از شتر فرود آوردند و تفحص نمودند در ميان اسباب او كتابتى يافتند و چون خواندند نوشته بود كه « من عثمان إلى عبد اللّه ، إذا أتاك محمّد فاقتله و قر على عملك و احبس المتظلمين حتّى يأتيك رأيى » « 1 » ؛ يعنى اين كتابتى است از عثمان به جانب عبد اللّه بن سعيد ، چون محمد ابى بكر به تو رسد او را بكش و حكم او را باطل دان و بر حكومت خود باش و متظلمان را حبس كن تا وقتى كه من بگويم كه چه كنى . پس محمد و مردم مصر برگشتند و به مدينه رفتند و كتابت را به عثمان نمودند . گفت مهر ، مهر من است اما من ننوشته‌ام و مهر نكرده‌ام ! ؟ و به روايتى ديگر آنكه چون محمد و ياران به مدينه رسيدند ، عثمان بر منبر
هامش
( 1 ) . الغدير ، ج 9 / 179 و 180 ؛ الامامة و السياسة 1 / 55 و 56 .