تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
مىدهد . گفت : يا ابا عبد الرحمن ! از براى من استغفار كن و از خداى تعالى طلب آمرزش نما ! گفت : از اللّه تعالى مسألت نموده و مىنمايم كه در قيامت حق مرا از تو بازخواهد ! پس عثمان از بالين او برخاسته بيرون آمد و او به رحمت الهى پيوست . و اكثر علما و اهل سير نقل كرده‌اند كه قبل از اين آزار و اهانت ، بار ديگر ابن مسعود را چهل تازيانه زده بود به جرم آنكه چرا چون به ربذه رسيدى و ديدى كه ابو ذر مرده است بر او نماز كردى و در دفنش مدد نمودى و حال آنكه من او را به آنجا فرستاده بودم و مغضوب من بود . اگر كسى نيك تأمّل كند هيچ طعنى برابرى به اين نمىكند ؛ پنجم از مطاعن او آنكه آزار و اهانت به عمار ياسر رسانيد و اين حكايت چنانچه اعثم كوفى و غيره در تواريخ ذكر نموده‌اند « 1 » چنان بود كه چون تعدى و ظلم او و غلامان او از حد گذشت ، جمعى از اصحاب رسول خدا فراهم آمده و گفتند اولى آن است كه او را از قبايح او آگاه نموده نصيحت كنيم اگر پشيمان شود و ترك آن عمل بكند فهو المراد و الا فكر ديگر بايد كرد و هرچه عثمان بر خلاف سنت و كتاب بر وفق صواب كرده بود در كاغذى درج كردند و خواستند نزد او رفته كاغذ را به دست او دهند باز مصلحت ديدند كه ما چون از او مكرّر شنيده‌ايم كه گفت رسول خدا در شأن عمار فرمود كه ايمان مخلوط است با گوشت و خون عمار ؛ و ايضا آن حضرت مىفرمود كه بهشت مشتاق سه كس است : على و عمار و سلمان « 2 » . و به فضل و بزرگى عمار اعتراف دارد اولى آن است كه اين نوشته را عمار به او رساند پس به تكليف اصحاب رسول اللّه عمار آن كاغذ را به در خانهء او برده وقتى رسيد كه از دهليز خانه بيرون مىآمد چون چشمش به عمار افتاد گفت : يا ابا يقظان ! كارى دارى ؟ عمار گفت : مرا كارى نيست و ليكن جمعى از اصحاب رسول
هامش
( 1 ) . تاريخ ابن اعثم ( ترجمه فارسى ) ص 319 ؛ الامامة و السياسة ج 1 / 51 . ( 2 ) . الغدير ج 9 / 26 ؛ سنن ترمذى حديث شماره 3822 .