طريدان رسول خدا را كه طلبيد رخصت از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله حاصل نموده بوده و به ابى بكر و عمر هم گفته بود ، چون يك كس بود و آن دو خليفه قول او را اعتبار نكردند ، چون نوبت به او رسيد و مجتهد را مىرسد كه عمل به علم خود كند مروان و پدرش را به اذن رسول خدا طلبيد و غلامان او هرچه مىكردند از باب امر به معروف و نهى از منكر بود و اين جوابها قابل جواب نيست چه اوقات از آن شريفتر است كه صرف نوشتن و خواندن و گفتن اين جوابها و جواب اين جوابها شود ؛
چهارم از مطاعن عثمان آنكه عبد اللّه مسعود قارى قرآن را كه از اكابر صحابه بود بكشت « 1 » و آن حكايت چنان بود كه چون كار خلافت بر عثمان مستحكم شد اراده كرد كه قرائت قرآن را به روش « زيد بن ثابت » قرار دهد و منادى ندا كرد كه صحايف قرآن نزد هر كه باشد بياورد و اگر كسى ابا كند جبرا و قهرا بگيرند و عبد اللّه مسعود مصحفى داشت و مكروه مىداشت كه طريق خود را تغيير دهد و تصرف در آن كند و از آن ترتيب بيندازد چون مىدانست كه مدعاى عثمان تبديل قرآن است چنان كه در قرآن او به فعل مىآمد چون عثمان كس فرستاد و مصحف او را طلب نمود او مصحف خود را نداد .
پس عثمان خود به خانهء او رفت و عبد اللّه عذر گفت ، عثمان مصحف او را به جبر از خانهء او بيرون آورد و به قول ديگر آيات از آنجا اخراج نمود و نسخهاى از آن برداشت آن مصحف را نيز چون ديگر مصحفها بسوخت و خبر به او دادند كه ابن مسعود اين افعال را بدعت و ضلالت مىداند و در مسجد نشسته احاديث نقل مىكند و نسبت به تو كنايه مىگويد . اين سخن را بهانه ساخته فرمود كه ابن مسعود را چندان زدند كه بعد از سه روز اين جهان را بدرود كرد ! چون خبر به عايشه رسيد گفت : « اقتلوا حرّاق المصاحف » يعنى بكشيد اين سوزندهء مصحفها را . گويند قرآنى كه در ميان است از بقيه مصحف عبد اللّه است و نگذاشت كه ديگرى اطلاع از
هامش
( 1 ) . الشافى سيد مرتضى 4 / 280 .