بهتر از اين ندارند ؛
هيجدهم از مطاعن او آنكه حافظ ابو نعيم اصفهانى در كتاب « حلية الاولياء » ذكر كرده « 1 » كه در حال احتضار و وقت نزع مىگفت : « ليتنى كنت كبشا من القوم فسمّنونى ثم جاءهم أحبّ قومهم اليهم فذبحونى و جعلوا نصفى شواء و نصفى قديدا و اكلونى فاكون عذرة لم أكن بشرا » ؛ يعنى من كاش گوسفندى بودمى از قبيلهاى و مرا فربه مىكردند تا آنكه كسى كه او را از همه كس دوستتر مىداشتند به ديدن ايشان مىآمد ، مرا ذبح مىنمودند و نصف مرا بريان مىكردند و نصف مرا خشك مىكردند كه وقت ديگر بخورند ، چون مىخوردند عذره يعنى نجاست مىشدم و آدمى نمىشدم كه بر من بازخواستى باشد و مرا زنده گردانند و از من حساب روز گذشته خواهند و اين كلام او كه در آن حال بر زبانش آمده نزديك است به آنچه حق تعالى در قرآن مجيد مىفرمايد بلكه همان معنى است كه كفار چون نظر به حال و عاقبت خويش كنند خواهند گفت كاشكى ما خاك مىبوديم و آدم نمىشديم كه
وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً
« 2 » بلكه از قول كافر زشتتر است و اين قول نيز منافات به نفاقش ندارد زيرا كه در حالت احتضار ، محتضر را آنچه براى او مهيا شده به او مىنمايند و او اطلاع به هم مىرساند .
و عبد اللّه پسرش مىگفته است كه پدرم را در حالت احتضار به حالى كه از آن بدتر نباشد ديدم ، فرستادم و از على عليه السّلام التماس نمودم كه نزد او حاضر شود . چون على عليه السّلام آمد پدرم گفت : التماس دارم كه مرا حلال كنى . گفت : دو مرد عادل را بطلب و نزد ايشان اقرار كن كه بر من تعدّى كردى و به ناحق مرتكب اين امر شدى تا تو را حلال كنم . ديدم كه پدرم روى به ديوار كرد و ساعتى ساكت شد پس متوجه حضرت على عليه السّلام شد و باز از او استحلال نمود و او همان حرف را اعاده كرد و پدرم
هامش
( 1 ) . حلية الاولياء ج 1 / 52 .
( 2 ) . سوره نبأ ، آيه 40 .