ترا كه اين امر را به او رجوع نمىكنى ؟ گفت : « اكره ان يحملها حيا و ميتا » ؛ يعنى مكروه مىدارم و خوشم نمىآيد كه در زندگى و مردگى من ، او امام و خليفه باشد . و در روايتى آنكه گفت : « لا اجمع لبنى هاشم بين النبوة و الخلافة » ؛ يعنى بنى هاشم را نبوت بس است پيغمبرى و خلافت هر دو به ايشان نمىرسد .
گويند وليد بن عتبه گفت : اى عمر ! تو خليفه را از ما بهتر مىشناسى ، آيا عثمان لايق اين كار باشد ؟ عمر از روى تعرض و طنز گفت : محبت او را با خويشان و دوستى او را با مال نمىبينى ؟ گفت : طلحه مستحق اين امر باشد ؟ گفت : اول زمينى كه پيغمبر خدا به او بخشيده بود در مهر يهوديه برقرار كرد . گفت : على عليه السّلام را چون مىبينى ؟ گفت : « لا تستخلفون و لو أنكم استخلفتموه لاقامكم على الحق و ان كرهتم » ؛ يعنى او را خليفه نمىكنيد و اگر مىكرديد شما را به راه راست مىآورد و اگر چه شما را خوش نيايد و مكروه طبع شما باشد .
غرض آنكه عمر ، امير المؤمنين عليه السّلام را مستحق امامت و خلافت مىدانست و علم يقينى داشت كه او مردم را به راه راست مىآورد و معترف بود كه ديگران مستحق خلافت نيستند و او را با ديگران شريك مىگردانيد از روى حيله و مدعايش آن بود كه آن حضرت كشته شود . و ايضا محقق است كه مىگفت : « لا يجتمع النبوة و الخلافة فى اهل بيت واحد » « 1 » ؛ يعنى جمع نمىشود نوبت و خلافت در يك خاندان ؛ پس چون به زعم او نبوت و خلافت با هم جمع نمىشود ، چرا امير المؤمنين را در شورى داخل مىگردانيد ؟ و حال آنكه حق تعالى خبر داده كه خلافت و نبوت در يك خانه جمع مىشود كه
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً
« 2 » و اگر كسى نيك تأمل كند مىداند كه عمر در اين عمل تا به چه حد عصبيّت و تقليد به كار برده چه دليل
هامش
( 1 ) . « اليقين » ابن طاوس ص 214 و 273 .
( 2 ) . سوره نساء ، آيه 54 .