راست نيايد ؛ و اما عبد الرحمن ضعيف رأى است و خويشتن دار و خلافت را رأى راست قوى مىبايد ؛ و على مزاح دوست است و خلافت را جدّ تمام ضرورى است ! ؟ پس گفت : آه و افسوس كه ابو عبيدهء جرّاح و يا سالم مولاى ابو حذيفه زنده نيستند كه آن هر دو لايق اين كار بودند ؟ ! ! و اگر يكى از آن دو زنده بودى تفويض اين امر به دو نمودمى ؛ پس حيلهء ديگر انديشيده گفت : اگر عثمان و على در امرى اجتماع نمايند قول ، قول ايشان است و اگر از اين شش تن سه كس مجتمع شوند ، در هر سه كسى كه عبد الرحمن باشد تابع حكم آنها باشيد و غرضش آن بود كه مىدانست كه على عليه السّلام و عثمان اتفاق نمىكنند بر امرى و عبد الرحمن از عثمان به ديگرى ميل نمىكند به جهت دامادى و مصاهرت و گفت : اگر سه روز بگذرد و راضى شوند چهار كس به خلافت يكى و يكى از ايشان ابا نمايد و راضى نشود و بيعت ننمايد ، گردنش بزنيد ! ؟ و اگر دو كس ابا نمايند هر دو را بكشيد ! ؟ پس ابو طلحهء انصارى و سرداران لشكر را گفت اين جمع را تا سه روز مهلت است ، اگر روز چهارم يكى از اينها را به خلافت نصب نكرده باشند هر شش كس را بكشيد ! ؟ و چون علم يقينى داشت كه عبد الرحمن على را دشمن است و با عثمان محبت دارد به رأى او واگذاشت و انديشه كرد كه اگر ظاهرا خلافت را به عثمان واگذارد مردم او را ملامت كنند ، حيلهاى نمود كه نزد عوام مستحق ملامت نشود و امير المؤمنين عليه السّلام را محروم ساخته خلق را در ضلالت گذاشته باشد با آنكه به اعتراف خودش حضرت امير المؤمنين عليه السّلام سزاوار امر خلافت بود و نسبت مزاح كردن به آن حضرت تهمت بود ؛ چه در آن حال كه اين وصيت نمود ، حضرت امير از آن مجلس بيرون رفت .
عمر روى به حاضران كرده گفت : « و اللّه انّى لاعلم مكان الرّجل لو ولّيتموه امركم لحملكم على المحجّة البيضا » ؛ يعنى به خدا قسم كه من مىدانم مقام و رتبهء اين مرد را و اگر توليت امر شما را به او رجوع نمايم همه را به راه راست دلالت كند . پس يكى از حضّار گفت : « فما يمنعك فيه ؟ » ؛ يعنى هرگاه او را چنين مىدانى پس چه مانع است
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 381
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٣٨١