اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ
وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً
« 1 » ،
فَما لَهُ مِنْ نُورٍ
« 2 » ؛
دوم از مطاعن او آنكه در بىدانشى به حدّى بود كه نمىدانست كه موت بر پيغمبر رواست يا نه ؟ ! تا آنكه حميدى در « جمع بين الصحيحين » نقل كرده « 3 » كه چون حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از دار فنا به عالم بقا رحلت نمود عمر نزد أبو بكر رفت و گفت مىترسم كه محمد نمرده باشد و حيله كرده باشد تا معلوم كند كه دوست و دشمن او كيست و يا آنكه چون موسى غايب شده باشد و بازآيد هر كه مخالفت او نموده و عصيان ورزيده باشد به سياست رساند ؛ پس هر كه گويد رسول مرده من او را حد مىزنم ؟ ! أبو بكر چون سخن او را شنيد او را نيز شكى در دل به هم رسيد و مردم را در اضطراب افكندند . على عليه السّلام چون اين اختلاف شنيد مردم را حاضر كرد و فرمود : اى قوم ! نه حق تعالى در حال حيات رسول اللّه به او فرموده كه
إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ
« 4 » ، مات رسول اللّه . مردم از آن جناب قبول كردند و موت رسول مردمان را يقين شد و عمر گفت : گويا من هرگز اين آيه را نشنيده بودم ؟ ! پس عمر را ابو بكر گفت : « البدار البدار قبل البوار » ؛ عمر بشتاب به طلب خلافت و از مردم بيعت بستان پيش از آنكه على عليه السّلام و بنى هاشم از تعزيت فارغ شوند و به اين كار پردازند و آن وقت خلافت ما را ميسر نشود . پس عمر جمعى را فريب داده بعضى را به طمع امارت و بعضى را به وعدهء توليت ولايت و پارهاى را به طمع مال از ره برده رو به سقيفهء بنى ساعده نهادند و به كار خود مشغول شدند و بعد از سه روز بر سر قبر رسول خدا رفتند و بر قبر او نماز كردند ؛
سوم از جمله مطاعن او آنكه روات ثقات نقل كردهاند كه مكرّر در نبوت رسول
هامش
( 1 ) . سوره نور ، آيه 35 .
( 2 ) . سورهء نور ، آيه 40 .
( 3 ) . الطرائف ص 451 و 452 از جمع بين الصحيحين نقل كرده است .
( 4 ) . سوره زمر ، آيه 30 .