مبالغهء عثمان و جمعى از حضّار آن قطعه را از بازوى او گشودند و ملاحظه نمودند به همان عبارت كه آن حضرت فرموده بود آن قطعه را منقوش ديدند ؛ پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام او را به خانهء يكى از خويشان او فرستاد تا برادرش كه در سفرى بود آمد و او برادر را وكيل ساخته حضرت امير عليه السّلام او را به حبالهء نكاح در آورد و مريدان ابى بكر اين حكايت را يكى از فتوحات او و مادهء شجاعت او مىدانند و از اعمال حسنهء او مىشمارند و در روز قيامت هر كسى را به جزاى كردار خود خواهند رسانيد « ان خيرا فخير و ان شرا فشر » ؛
هفتم از جملهء مطاعن او آنكه پدرش ابى قحافه با او بيعت نكرد و در زمانى كه أبو بكر را خليفه كردند در طائف بود و به اتفاق مورخين فريقين چون ابو قحافه به پدر خود نوشت كه اين نامهاى است از خليفهء رسول خدا أبو بكر ! بدان كه مردمان مرا به جهت كبر سنّ به خلافت برداشتند تو نيز به موافقت قوم بيا و با من بيعت كن كه من امروز خليفهء خدايم و هرچند زودتر بيائى ترا بهتر باشد . او در جواب نوشت كه تو خود را خليفهء رسول اللّه نوشتهاى و بعد از آن نوشتهاى كه مردمان مرا به خلافت برداشتهاند به جهت كبر سن و من خليفه خدايم پس تو خليفهء مردم باشى نه خليفهء رسول اللّه و نه خليفهء خدا و اگر تو را به جهت كبر سنّ خليفه كردهاند ، من از تو اسنّم پس بايستى كه مرا خليفه كنند ! ؟ و تو بر خلاف قول خدا بر پدر خود و بر خلق خليفه شدهاى تو خود مىدانى كه اين امر حق غير تست اگر حق را به صاحب حق كه على ابن ابى طالب است واگذارى ترا بهتر باشد به واسطهء آنكه تو از عهدهء اين امر بيرون نمىآئى و كتاب كه نوشتهاى سخت احمقانه است اگر تو اين امر را به بركت رسول خدا يافتهاى ، اهل بيتش به آن سزاوارترند و اگر به شرف يافتهاى ، من از تو شريف ترم و السلام .
بعد از آنكه ابا بكر كتاب را خواند از پدر آزرده شد و آن نامه را به آتش بسوخت و اين طعنى است كه آن را به سه طعن حساب مىتوان كردن : بيعت
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 353
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٣٥٣