قبيلهء حنفيّه را به شوهران سابق ايشان كه مانده بودند رد كرد و اكثر حامله بودند .
مجملا چون مدار ايشان به پيروى هواى نفس بود هرچه مىخواستند مىكردند و آن را دين و ملت نام مىنهادند و از جمله اسيران بنى حنيفه مادر محمد بن حنفيّه بود كه او را چون اسيران ديگر به مسجد رسول اللّه در آوردند چون چشمش بر ضريح منوّر و مطهّر آن حضرت افتاد بنياد گريه و افغان كرد و شرايط زيارت به جاى آورده گفت : يا رسول اللّه ! ما ايمان به خدا و رسول او كه تو باشى آوردهايم و محبت تو و اهل بيت تو به آب و خاك خود سرشتيم امّا اين جماعت به روشى كه كفار فرنگ و ديلم را اسير كنند ما را اسير كردند ؛ يا رسول اللّه ! در روز قيامت تو داد ما را از اين ظالمان بخواه و انتقام ما را از ايشان بكش .
پس حضّار مجلس زبان به مطايبه گشودند و با او خطاب كردند كه زنان را از شوهرى كه متكفّل امور ايشان باشد ناچار است ، تو هم از اين ميان كسى را انتخاب كن . حنفيه گفت : شوهر من كسى تواند بود كه از وقت ولادت من و آنچه در آن وقت بر زبان من رفته و بر سر من گذشته خبر دهد ! ياران گفتگوهاى او را حمل بر هذيان كرده هركس حرفى مىگفت كه در اين اثنا حضرت امير المؤمنين عليه السّلام كه عالم رموز غيب بود رسيده يكى از حضار گفتگوى او را به آن حضرت نقل نموده ، آن حضرت گفت : اى حنفيه ! چون مادرت را وضع حمل نزديك شد مىگفت بار خدايا وضع اين مولود را بر من آسان گردان اگر خواهى نگاهدار و اگر خواهى هلاكش كن و چون متولد شدى در ساعت ، زبان به اداى كلمتين شهادتين گشودى و به مادر خود گفتى كه به هلاك من چرا راضى شدى و حال آنكه عن قريب سيّد ولد آدم مرا به حباله نكاح خود در خواهد آورد و از او سيّدى مرا حاصل خواهد شد مادرت چون اين كلمات را از تو شنيد فرمود تا آن سخنان را بر قطعهاى از نحاس نقش نمودند و در آن زمين دفن نمودند ، در وقتى كه تو را اسير مىكردند همگى همت تو مصروف به ضبط آن قطعهء نحاس بود تا آنكه آن را بيرون آورده و در بازوى خود بستى و چون به
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٣٥٢