أبو بكر بيعت نكرد و به خلافت او راضى نشد . روز جمعه كه أبو بكر بر منبر رسول خدا به خطبه خواندن مشغول بود ، مالك خطاب به ابى بكر نمود كه خدا و رسول او ديگرى را جانشين كرده بودند شما را مىبايست كه تأملى درين كار بكنيد . أبو بكر او را درشت گفت و او دلگير شده با قوم و قبيلهء خود از مدينه بدر رفت و در صحرائى رحل اقامت انداخت . أبو بكر و عمر در آن باب مشورتها نمودند و تدبيرها انديشيدند تا آنكه كسى تعيين كرده فرستادند كه از او و قوم او زكات گيرند . ايشان گفتند ما به نوعى كه در زمان رسول خدا زكات مىداديم از عهدهء آن بيرون مىآئيم و اگر گوئيد ، ما خود زكات را به مستحق نرسانيم و به كسى بايد داد زكات خود را به خدمت على بن أبي طالب عليه السّلام مىبريم كه وصى رسول و امام مسلمانان ، اوست ؛ چنانچه ما از رسول خدا شنيدهايم ، تا به هر كه بايد داد آن حضرت بدهد .
بعد از آن ، ايشان با هم گفتند اينك راه انتقام به دست افتاد ، زكات ندادن ايشان را در مدينه به اين روش شهرت دادند كه مالك و قبيلهء او مانع زكاتاند و مرتد شدهاند ! خالد وليد را كه مىدانستند كه از قديم الايام با او دشمن است با صد سوار بر سر او فرستادند كه مالك را با مردان قبيلهء او بكشند و قبيلهء او را غارت كنند و زنان و فرزندان ايشان را اسير كنند ، چون او به قبيلهء ايشان رسيد آنها از خانههاى خود بيرون آمده اظهار اسلام كردند و بانك نماز گفتند و با هم نماز كردند هر سوارى به خانهء يكى مهمان شد چون شب در آمد به عنوانى كه خالد مقرر كرده بود هر يك از ايشان مهماندار خود را بكشتند و زن و فرزند ايشان را اسير كرده رو به مدينه نهادند و خالد زن مالك را در همان شب به فراش خود در آورده با او به زور زنا كرد و دختران و زنان ايشان را اسير كردند « 1 » و چون اين قسم ظلمى در هيچ زمانى از هيچ كافرى بر مسلمانان وقوع نيافته بود با وجود غلظت عمر ، أبو بكر را سرزنش مىكرد كه پاس ظاهر شرع را بايد داشت و به قصاص خالد حكم بايد نمود . ابى بكر
هامش
( 1 ) . النّص و الاجتهاد علامه شرف الدين 97 .