تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
دو كس ، عمر خطّاب است و ابو عبيدهء جرّاح و از كلام او ظاهر مىشود كه اعتقادش آن باشد كه مستحق خلافت به غير از اين دو كس نيست اول بد كرده كه متصدى امر خلافت شده و الحال پشيمان است و سود ندارد چه در حال مرض موت مىگفت كاشكى متصدى امر خلافت نمىشدم و آرزوى وزارت كردنش در ثانى الحال دالّ است بر آنكه از دلش حبّ رياست بدر نرفته است و اين مرتبه حكومت را كه مزهء آن را چشيده است در دلش گره است كه چرا وزر و و بال وزرا را هم ندارم چه اكثر اوقات وزر امير نيز در گردن وزير است و چون در وقت مردن اعمال و افعال اين كس مجسّم مىشود و يك يك در نظرش مىآيند آن عمل هم كه امر به گشودن در خانهء فاطمه است در نظرش جلوه كرده و بىتابانه گفته كاشكى اين كار نمىكردم و پشيمانى و توبه بىخشنودى خصم فائده ندارد ؛ چهارم آنكه امر به سوختن در خانه فاطمهء زهرا نمود هرچند كه عمر خطّاب هم با او در آن شريك است بلكه شريك غالب اوست امر كردن به سوختن خانه‌اى است كه در آن فاطمه و امير المؤمنين بيعت او را چنانچه در فصل سيّم گذشت . و طبرى در تاريخش ذكر نموده كه عمر مىگفت : « و اللّه لاحرقنّ بيتكم عليكم او لتخرجن للبيعة ! ؟ » « 1 » ؛ يعنى به خدا قسم كه اين خانه را بر شما مىسوزانم يا به جهت بيعت بيرون مىآئيد ! ؟ و واقدى گفته كه از جملهء رفقاى ايشان اسيد بن خضير و سلمة بن اسلم بود و او مىگفت كه من پشته هيمه را بر دوش داشتم . و « ابن عبد ربّه » كه از اعيان اهل سنّت است گفته كه على و عباس در خانهء فاطمه نشسته بودند كه أبو بكر به عمر ، گفت : « ان ابيا فقاتلهما » ؛ يعنى اگر از آمدن ابا نمايند با ايشان مقاتله كن . پس آتش آوردند و به در خانه زدند و فاطمه زهرا عليها السّلام به عمر ، گفت : « يا بن الخطاب ! أ جئت لتحرق دارنا و ولدى » ؛ قال نعم ؛ يعنى اى پسر خطاب ! آيا
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى ج 3 ص 202 ( چاپ دار المعارف مصر ) و تاريخ طبرى ( چاپ مؤسسه عز الدين - بيروت ) 3 / 101 .
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 344 | المحقق الأردبيلي / صادق حسن زاده