بدين سبب از ابى بكر رنجيده ، تا زنده بود با ابى بكر حرف نزد و در حالت احتضار وصيت فرمود كه او را در شب دفن كنند تا أبو بكر و عمر برو نماز نكنند و امير المؤمنين عليه السّلام به وصيت او عمل نمود ، چون ايشان تفحص قبر او نمودند نشان نداد و هرچند جستند نيافتند و چون نوبت خلافت به عمر عبد العزيز رسيد فدك را به اولاد فاطمهء زهرا رد نمود و منافقانى كه در آن زمان بودند ، گفتند : رد كردن تو فدك را اعتراض است بر شيخين و طعن است بر ايشان به ستم و ظلم ! گفت : شما هم مىدانيد كه فاطمه دختر رسول خدا بود و دروغ بر او روا نبود و فدك در دست او بود و على و حسنين عليهم السّلام و امّ ايمن و ام السّلمه كه همه راستگو بودند گواهى دادند و فاطمه عليها السّلام بر هرچه دعوى كند صدق القول است هرچند گواه نداشته باشد ؛ من فدك را بر اولاد او رد مىكنم و بدين سبب تقرّب مىجويم به خدا و رسول خدا و اميدوارم كه در روز قيامت آن برگزيدگان خدا مرا شفاعت كنند .
و بعضى گفتهاند كه فدك را به امام محمد باقر عليه السّلام رد نمود پس جمعى به او گفتند : « طعنت على الشيخين » « 1 » ؛ يعنى در باب پس دادن فدك به امام محمد باقر عليه السّلام طعن كردى به شيخين . در جواب گفت : « هما طعنا على نفسهما » ؛ يعنى ايشان خود در غصب نمودن فدك درهاى طعن به روى خود گشودند . و بعد از آنكه كسى مسلّم دارد كه شرعا فدك از فاطمه نبود مروت و آدميت به كجا رفته بود هرگاه ايشان را مىرسيد كه به مجرد نام خلافت به خود بستن ، فدك را خالصهء خود سازند ؛ چه مىشد كه از روى مروت و احسان اين ده را به او وامىگذاشتند و خاطرش را نمىآزردند با آنكه خود همراه پيغمبر بودند و ديدند كه در واقعهء بدر چون خلاصى كفار به فديه قرار گرفت ، زينب به جهت خلاصى شوهر خودش ابو العاص ، عقد مرواريدى با مالى كه به آن ضمّ كرده بود فرستاد و آن عقد مرواريدى بود كه خديجه آن را به زينب بخشيده بود و چون حضرت رسالت را چشم بر آن افتاد متأثر شد از
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 16 / 278 ؛ به جاى « طعنت » ، « هجّنت » ذكر شده .