تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
پير تكيه بر عصا نمود گفت : من قصد حج كردم و مرا همسايه‌اى است به من گفت تو به حج مىروى باشد كه آن شخص را دريابى كه خليفه رسول است انعامى فرما و پيغام من به او برسان تا تو را ثوابى باشد ، گفتم پيغام تو چيست تا برسانم . گفت : بگو كه من زنى ضعيفم و مرا پدرى بود كه يارى من مىداد و رعايت احوال من مىكرد پس پدرم وفات يافت مزرعه‌اى به من گذاشت كه وجه معاش من و فرزندان من از آن بود . امير آن شهر مزرعه را از من بستد و يكى از عمّال خود را بر آن گماشت تا دخل آن را بگيرد و برساند و از آن هيچ به من و فرزندان من نمىدهد . أبو بكر گفت : كرامت مباد آن غاصب فاجر را . عمر گفت : اى خليفهء رسول خدا كسى بفرست تا آن ظالم و فاجر را خوارى و فضيحت رساند در ميان خلق و بسزاى خود برساند . پس ديدم كه پير بازگشت و گفت : « نعوذ باللّه من مقت اللّه فمن اظلم ممن يظلم بنت رسول اللّه » ؛ يعنى پناه مىبرم به خدا از دشمنى و عداوت خدا كه باشد ظالم‌تر و فاجرتر از آنكه بر دختر رسول خدا ظلم كند . و از آن خانه بيرون رفت . أبو بكر گفت پير را بازگردانيد و كسى بطلب او فرستاد ، پير را نديده برگشت . دربان را عتاب كردند گفت به غير از شما كسى ديگر را درين خانه نگذاشته‌ام هيچ‌كس را نديدم كه در آمده باشد يا بيرون رفته باشد . پس أبو بكر به عمر ، گفت : شنيدى ؟ گفت شنيدم و در وادى جن بيشتر از اين و عظيم‌تر ديده‌ام و شيطان بسيار وقتها مردم را به خيالها مىافكند و درين سخن بودند كه شنيدم به آواز بلند كسى مىخواند :
يا من تحلى بامر لا يليق به * اعدله على آل يس الميامين
أ تجعل الخضر ابليسا لقد ذهبت * بك المذاهب من بين المضلين
فتب الى اللّه مما قد ركبت به * الى النبى ودع ظلم الوليين
نحن الشهود و قد دلت على فدك * بنت النبى وكيلا غير مفتون
فاللّه يعلم ان الحق حقهم * لا حق تيم و لا حق العديين