تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
حجت بر او تمام شود امير المؤمنين عليه السّلام و عباس نزد أبو بكر رفتند . عباس بر على عليه السّلام دعوى كرد . أبو بكر گفت : اى عباس ياد دارى كه پيغمبر خدا در به دو اسلام چهل كس از اولاد هاشم طلبيده ضيافت نمود و بعد از آن گفت كيست كه درين كار معاونت من نمايد و وزير و وارث و وصى و برادر و خليفهء من باشد و سه نوبت اين سخنان را تكرار فرمود و هيچ‌كس اجابت نكرد الّا على و هر نوبت كه رسول خدا اين سخن مىفرمود ، على مىگفت : « انا اوازرك يا رسول اللّه ! » بار سيّم رسول خدا فرمود : « اجلس فانت اخى و وصيى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى » « 1 » عباس گفت : اى ابا بكر ! تو به ياد دارى ؟ گفت : بلى ياد دارم . عباس گفت : پس تو بر او ظلم كرده‌اى و وزارت و وصايت و خلافت كه حق او بود به غير حق گرفته‌اى درين صورت تو غاصب و ظالمى . أبو بكر گفت : « نحوهما عنّى » ؛ يعنى دور كنيد اينها را از من كه مرا فريب دادند و با من خدعه كردند . بعد از آن عباس به او گفت كه تو نگفتى كه رسول اللّه را ميراث نباشد و آنچه از او بماند صدقه است و به اين سبب فدك را از فاطمه عليها السّلام نگرفتى و اكنون به ميراث حكم كردى ؟ پس أبو بكر خجل شده و ديگر حرف نزد . و در كتاب « نزهة الكرام » از ابو القاسم جعفر بن محمد بن قولويه به سندى كه ازو متّصل است به ابن عباس ، نقل مىكند « 2 » كه روزى به خانهء أبو بكر رفتم عمر بن خطّاب و طلحه و زبير و عبد الرحمن بن عوف در آنجا بودند و خلوتى ساخته بودند و دربان را حكم كرده كه كسى را بىرخصت دخول ندهد . من بعد از رخصت داخل شدم و به صحبت مشغول شديم ، ناگاه پيرى در آمد جامهء سرخ مخطط از بافتهء اهل صنعا پوشيده و رداى عدنى در بر افكنده و نعلين حضرمى در پا و عصائى از چوب شوحط در دست گرفته ، سلام كرد . جوابش داديم . أبو بكر گفت : اى شيخ ، بنشين .
هامش
( 1 ) . تفسير قمى ج 2 ص 125 ؛ تفسير فرات ص 299 - 303 با مختصر تفاوت . ( 2 ) . كتاب نزهة الكرام ج 1 ص 323 .