بپوشند و در آيهء ثانيه خطاب عام فرموده كه آواز در حضور رسول خدا بلند مكنيد . آيا اين آيات را پيغمبر به مردم نرسانيده بود ؟ يا رسانيده بخلاف امر حق تعالى با زنان به حكايت و سرود مشغول شده بود ؟ به هر تقدير ، بنابراين كه ايشان را اعتقاد است بايستى پيغمبر كار رسالت را به عمر بگذاشتى تا بر وفق رضاى خدا عمل مىكرده باشد و كار دين را به نظام و بر وفق همىداشته باشد بلكه مانند ابليس كه بعد از تمرّد از فرمان و ابا از سجده آدم و در مقام معارضه با جناب رب الارباب گفته
أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ
« 1 » ايشان نيز به همان عقيدهاند كه عمر به رتبه پيغمبر اولى بوده و نيز اگر رفع صوت زنان طاعت بوده ، به حضور عمر عبادتى بر طرف شده باشد و اگر عصيان بوده ، پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به منع آن ازو اولى بود .
و در قرآن واقع شده كه
فَاتَّقُوا اللَّهَ
؛ يعنى از خدا بترسيد . و در هيچ جا نگفته از عمر بترسيد و آنچه مىگويند كه زنان با عمر گفتند كه « انت افظ و اغلظ » ؛ يعنى سخت دل و درشت خوى ترى ، نقصان حال عمر است كه غلظت و فظاظت ، صفت فاسقان و كافران است ، نه صفت مؤمنان و اين حديث گواهى مىدهد كه عمر ، مؤمن نبوده ؛ زيرا كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گفته « المؤمن آلف و مألوف » « 2 » و خدا فرموده
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ
« 3 » و اينجا افظّ و اغلظ ظاهر شده بود .
و ايضا از عايشه روايت كردهاند كه روزى حبشيهاى رقص مىكرد و خلق بسيار جمع شدند رسول خدا برخاست و تماشا مىكرد و مرا نيز گفت كه يا عايشه ! ترا به بازى ميل نيست ؟ من برخاستم و دست به دوش رسول نهادم و تفرّج مىكردم .
رسول خدا سه نوبت گفت : يا عايشه ! آيا سير نشدى ؟ من مىگفتم : نه ! و مقصود من آن بود كه منزلت خود را نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بدانم . ناگاه عمر در آمد و خلق جمله
هامش
( 1 ) . سوره صاد ، آيه 76 .
( 2 ) . شهاب الاخبار ص 19 .
( 3 ) . سوره آل عمران ، آيه 159 .