او مشرّف شوى . شيطان عزم جزم كرد كه به زيارت قبر آدم عليه السّلام رود و به اين قصد از خدمت آن حضرت مرخص شده بيرون آمد ، پس عمر را در راه ديد و آنچه گذشته بود از براى او نقل كرد . عمر گفت : واى بر تو ، اى شيطان ! به امر خدا آدم را به آن حسن و جمال و كمال سجده نكردى امروز راضى مىشوى به حكم رسول او ، كه بر خاك آدم سجده كنى ؟ عجب است از غيرت و حميت تو ؟ ! پس شيطان پشيمان شده به راهى كه عمرش امر نمود روانه شد و شاعرى درين باب گفته :
ان كان ابليس اغوى الناس كلهم * فانت يا عمر اغويت شيطانا
؛ يعنى شيطان تمام مردمان را به ضلالت انداخت و از راه به در برد ، اى عمر ! تو شيطان را از راه بردى و گمراه كردى .
و ايضا نواصب مىگويند كه رسول خدا گفت كه جبرئيل عليه السّلام به من گفت كه حق تعالى فرمود كه سلام من به ابى بكر برسان و بگو به درستى كه من از تو راضيم ، آيا تو از من راضى هستى ؟ ! آن مفترى كه اين حديث را وضع كرده گويا نمىدانسته كه حق تعالى عالم به جزئيات است ، اگر أبو بكر از او راضى باشد و اگر نباشد ، مىداند و نيز بنابر مذهب او خداى تعالى اگر تقدير رضاى او كرده باشد پس وقوعش واجب باشد و الّا ممتنع و واجب تعالى از محال نپرسد و نيز به مذهب خصم خدا مالك الملك است ، مىشايد كه در وقت مرگ آن رضا بازگيرد و سخط و لعن به وى دهد و اين معنى از حق تعالى حسن بود چه حسن و قبح عقلى پيش ايشان اعتبارى ندارد .
و ايضا روايت كردهاند « 1 » كه بريده نقل كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از غزائى بازگشت زنى پيش وى آمد و گفت : يا رسول اللّه ! من نذر كرده بودم كه اگر تو به سلامت بازآئى دف بزنم و سرود بگويم . رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اگر نذر كردهاى بزن و الّا ترك كن . زن شروع كرده دف مىزد و سرود مىگفت ، أبو بكر در آمد و على در آمد و عثمان در آمد
هامش
( 1 ) . جامع الاصول ، حديث شماره 6445 .