فرستاد و مراد از مؤمنان ، امير المؤمنين عليه السّلام است كه به سبب او آن فتح روى نمود .
و همچنين در غزاى بنى المصطلق كه مالك و پسر او كه هر دو در شجاعت مشهور بودند و چند كس ديگر به تيغ آن حضرت كشته شدند و دشمن شكست يافت و در قتال ناكثين يعنى در جنگ جمل كه رئيس ايشان كه طلحه و زبير بودند كه نكث عهد و بيعت كرده بودند و بنابراين ايشان به ناكثين مشهور شدند و در جنگ قاسطين كه معاويه و لشكر اويند كه قاسط به معنى ظالم است كه چون ظلمى چنان بر آل محمد روا داشتند و از حق عدول نمودند مسمّى به اين اسم شدند ؛ چنان كه حق تعالى فرموده كه
وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً
« 1 » ؛ يعنى و اما ستمكاران پس باشند آتش دوزخ را هيمه كه بديشان افروخته شود . و در جنگ مارقين كه مراد خوارجاند و « مرق » و « مروق » بيرون رفتن تير است از كمان و اين قوم چون از دين بيرون رفتند به نحوى كه تير از كمان بيرون رود ، ايشان را مارقين گفتهاند و آنچه از آن حضرت به ظهور آمد و درين سه واقعه از شجاعت و پردلى از آن سرور به وقوع پيوست ، علما ، كتابها ترتيب دادهاند و تفصيل هر قتال در محل خود مسطور است .
و از أبو بكر انبارى مروى است « 2 » كه او در كتاب خود آورده كه روزى عمر در مسجد نشسته بود و جمعى بر او گرد آمده بودند حرف على به ميان آمد ، يكى از آن جماعت به خوش آمد عمر ، گفت كه او به خود مغرور و معجب است . عمر او را منع كرد و گفت : [ چه ] كسى على را به اين صفتها نسبت كرده است ؟ و اللّه كه اگر شمشير او نمىبود عمود اسلام استحكام نمىيافت ، او حاكمترين امّت است و در دين سبقت او راست و صاحب شرف و بزرگى در دين ، اوست . چون آن شخص اينها را از عمر شنيد ، گفت : پس چرا او را مقدّم نداشتيد ؟ ! گفت : يكى به جهت كمى سنّ او و يكى ديگر آنكه بنى عبد المطلب او را دوست مىداشتند .
هامش
( 1 ) . سوره جن ، آيه 15 .
( 2 ) . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 12 ص 82 از « امالى أبو بكر انبارى » نقل كرده است .