به قضاى حاجت و او ترا گرفت و به اكراه با تو نزديكى نكرد و تو ازو بار گرفتى و پنهان مىداشتى از مادرت و عاقبت كه مادرت اطلاع يافت از پدرت پنهان مىداشتيد و چون وضع حمل تو نزديك شد مادر ترا در شب از خانه بيرون برد و ترا وضع حمل شد در فلان جا و آن كودك را كه متولد شده بود در جامهاى پيچيده در خارج جدران « 1 » در جائى كه در آنجا قضاى حاجت مىكردند گذاشتيد ، سگى آمده او را بوئيد و تو ترسيدى كه او را بخورد سنگى انداختى آن سنگ بر سر آن طفل آمد و شكست و تو و مادرت بر سر او رفتيد و مادرت از جامه خود پارچهاى جدا كرد سر او را بست بعد از آن او را گذاشتيد و راه خود گرفتيد و ديگر ندانستيد كه حال او چه شد !
دختر چون اينها را از آن حضرت شنيد ساكت شد . فرمود كه به حق تكلم كن .
گفت : بلى و اللّه ! يا امير المؤمنين كه اين امر را به غير از من و مادر من كسى ندانست .
آن حضرت فرمود كه حضرت ذو الجلال مرا مطلع ساخت بر اين احوال و ديگر فرمود كه چون شما او را گذاشتيد در صباح آن شب بنو فلان آمدند و او را برده تربيت كردند تا بزرگ شد و آمد با ايشان به كوفه و اين مرد است كه ترا خواست ، اكنون اين ، پسر تست ! و به جوان گفت سرت را بگشا چون گشود اثر شكستگى بر سر او ظاهر بود آنگاه فرمود كه پسر ترا حق تعالى نگاه داشت از آنچه حرام بود بر او ؛ پس فرزند خود را بگير و برو كه در ميان شما نكاح صورت ندارد .
و يكى ديگر خبر دادن آن حضرت است ميثم تمار و قنبر غلام خود و كميل بن زياد - رحمهم اللّه - را به آنكه حجّاج - لعنه اللّه - هر كدام را به چه طريق شهيد خواهد كرد . « 2 »
و ديگر آنكه در كشف الغمه مذكور است « 3 » كه چون به صحراى كربلا رسيد در
هامش
( 1 ) . جدران جمع « جدار » است به معناى ديوار .
( 2 ) . كشف اليقين علامه حلى ص 78 .
( 3 ) . كشف الغمّة ج 1 ، ص 279 .