كسرى نخواهند رسيد كه تمام به دست من و لشكر من مقتول گردند الّا كمتر از ده كس كه فرار نمايند و در آن مكان ، و در آن واقعه كشته نشوند از اصحاب من مگر كمتر از ده كس و چون به كنار نهر رسيدند چنانچه آن حضرت خبر داده بود به ظهور رسيد .
و از جندب بن عبد اللّه روايت كنند « 1 » كه او گفت : با حضرت امير المؤمنين بودم در حرب جمل و صفّين و چون در خدمت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام متوجه نهروان شديم شيطان مرا وسوسه مىكرد شكى در دلم افتاد كه اين جماعت همه صلحا و اتقيا و قرّاء و زهّاد و عبّادند با ايشان قتال كردن مشكل است ! ؟ صبحى با نيزه و مطهرهء آب از لشكر دور شدم و نيزه را بر زمين زده سپر را سايهبان كردم نشستم و متفكر بودم كه ناگاه على عليه السّلام را گذر بر من افتاده پرسيد كه آب با تو هست ؟ گفتم : بلى مطهره برداشته طهارت ساخت و در زير سپر من نشست . ناگاه ديدم كه سوارى مىآيد و احوال او را مىپرسد . فرمود : اشاره كن تا بيايد . اشاره كردم سوار آمد گفت :
يا امير المؤمنين ! قوم از نهر عبور كردند و نهر را بريدند ! فرمود كه عبور نكردهاند . آن مرد گفت كه و اللّه ! عبور كردهاند . باز فرمود كه نكردهاند ! درين اثنا ديگرى آمده گفت :
قوم از نهر گذشتند ! فرمود كه و اللّه نگذشتند ! گفت : و اللّه كه نيامدم تا رايات ايشان را در آن جانب نديدم . فرمود كه نگذشتند و اين جانب ، محل ريختن خونهاى ايشان است پس برخاست و من هم برخاستم و با خود گفتم الحمد للّه كه حق تعالى مرا به حال اين مرد بينا گردانيد ، يا دلير است بر خلاف واقع گفتن ، با آنچه مىگويد از روى حجت و دليل مىگويد ، يا امرى است كه رسول خدا به او خبر داده ؛ بار خدايا ! اين عهدى است كه به تو مىسپارم كه فردا در قيامت از من سؤال كنى كه اگر من قوم را يافتم كه عبور كردهاند ، اول كسى كه با وى قتال كند من خواهم بود و اگر عبور نكرده باشند ، در خدمتش به جان و دل بكوشم . پس چون به كنار نهر رسيديم ديدم كه
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهر آشوب ج 2 ص 268 .