خليفه اويى چه ميان من و رسول خدا اين شرط شده بود و ما همه مسلمان شدهايم .
پس آن حضرت امام حسن عليه السّلام طلبيده گفت : با سلمان برو به فلان وادى و ندا كن و بگو : يا صالح ! چون جواب بشنوى ، بگوى كه امير المؤمنين فرمود كه هشتاد ناقه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ضامن شده به اين اعرابى تسليم نماى . و چون حضرت امام حسن با سلمان و ديگر مردمان رفتند و آن حضرت ندا فرمود در جواب شنيد كه « السمع و الطاعة » ؛ يعنى شنيدم و فرمانبردارم و در حال ، زمام ناقه از سنگ بيرون آمد و حضرت امام حسن عليه السّلام آن را گرفته به دست اعرابى داد و شتران به همان هيئت بيرون مىآمدند تا هشتاد عدد تمام شد و اعرابى آن را تمام به تصرف در آورده راه قبيله پيش گرفت .
و در كتاب « خرائج » آورده « 1 » كه شخصى به خدمت آن حضرت آمده گفت : من از دوستان شمايم . آن جناب فرمود كه دروغ مىگوئى ؛ مخنّث و ديّوث و ولد الزنا و آنكه مادرش در حالتى كه حايض بوده به او حامله شده ، ما را دوست نمىدارند ! ! بعد از چند روز قضيهء صفّين پيش آمده در آن ايام آن مرد با معاويه بود و در آنجا كشته شده به جهنم رفت « 2 » .
و ابن طلحهء شافعى در كتاب خود نقل كرده « 3 » از صاحب « تاريخ فتوح شام » كه چون خوارج عزم جزم كردند كه با امير المؤمنين عليه السّلام قتال نمايند و آن حضرت متوجه نهروان گرديد ، سوارى از راه رسيده به آن حضرت ، گفت كه يا امير المؤمنين ! خوارج از قصد شما خبر يافته از نهر عبور نمودند و روى به انهزام آوردند . آن حضرت فرمود كه تو ديدى كه ايشان عبور كردند ؟ گفت : بلى ! آن سرور فرمود كه به آن خدائى كه محمد صلّى اللّه عليه و آله را به راستى به خلق فرستاده است كه ايشان عبور نكردهاند و به قصر بنت
هامش
( 1 ) . الخرائج راوندى ج 1 ص 178 .
( 2 ) . هفت سطر اضافه دارد ( كاشف ص 146 ) .
( 3 ) . مناقب ابن شهر آشوب ج 2 ص 269 ؛ شواهد النبوة جامى ص 162 .