علمها به حال خود است پس آن حضرت قفاى مرا گرفته كشيد و گفت : اى برادر ! رازدانى امر من و حال من بر تو روشن شد يا نه ؟ ! گفتم : بلى ، يا امير المؤمنين ! فرمود كه الحال تو مىدانى . پس در معركه رفتم و چندى از خوارج را كشتم و كوشش كرديم تا فارع شديم و اين خبر در ميان نقلهء اخبار شايع است .
و ديگر ابن شهر آشوب مازندرانى در كتاب خود ايراد نموده « 1 » كه چون حضرت امير المؤمنين عليه السّلام به كوفه رسيد ، جوانى از اصحاب او رغبت به نكاح كرده زنى را تزويج نمود . روزى آن حضرت نماز صبح را گزارده يكى را گفت برو به فلان موضع كه آنجا مسجدى است و بر يك جانب آن مسجد ، خانهاى است كه مرد و زنى در آنجا آواز بلند كردهاند ، هر دو را نزد من آور . آن مرد رفته همه را آورد .
آن حضرت به ايشان خطاب نموده فرمود كه امشب به چه سبب نزاع شما دراز كشيد ؟ جوان گفت : يا امير المؤمنين ! من اين زن را خواستم و تزويج كردم چون با او خلوت نمودم يافتم در نفس خود نفرتى ازو كه مانع شد كه به او نزديكى كنم و اگر توانائى داشتم همان شب او را بيرون مىكردم ، پس بر من غضب كرد و ميان ما نزاع شد تا اين زمان كه امر شما شرف صدور يافت آمديم به خدمت تو . آن حضرت فرمود به حضار مجلس ، كه بعضى از سخنان باشد كه در حضور مردم نتوان گفت و نخواهند كه كسى بشنود حضّار مجلس برخاسته تمام بيرون رفتند و غير از آن هر دو ، ديگرى آنجا نماند . آن حضرت به آن زن ، گفت : اين جوان را مىشناسى ؟ گفت : نه ، يا امير المؤمنين ! فرمود كه من خبر دهم چنانچه او را بشناسى اما وقتى كه راست بشنوى منكر نشوى ! گفت : نه ، يا امير المؤمنين ! فرمود كه دختر فلان كس نيستى ؟
گفت : بلى . فرمود كه ترا پسر عمّى نبود كه به هم ميل و رغبت داشتيد ؟ گفت : بلى ! فرمود كه پدر تو ترا از او منع نمىكرد و او را از تو و ترا به وى نداد به زنى و او را از جوار خود اخراج ننمود از براى اين ؟ گفت : بلى . فرمود كه فلان شب تو بيرون نرفتى
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهر آشوب ج 2 ص 266 ؛ مطالب السئوول ص 44 ؛ شواهد النبوة جامى ص 161 .