تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
و يكى ديگر آنكه بعد از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله امير المؤمنين عليه السّلام ندا كرد كه هر كرا بر رسول خدا دينى و يا امانتى باشد از من بخواهد تا ادا كنم و هر كه مىآمد و طلب مىكرد از قرض يا غير آن ، گوشه مصلاى خود را بر مىداشت اگر حق مىبود موافق طلب او در زير مصلا مىبود به آن شخص مىداد و الّا فلا و چون اين خبر فاش شد عمر به ابى بكر گفت كه ما را نيز درين باب فكرى بايد كرد كه نام ما پست شد ! ؟ بعد از مشورت نمودن با هم قرار دادند كه ايشان نيز ندا كنند و منادى ايشان نيز ندا كرد و چون خبر به امير المؤمنين عليه السّلام رسيد فرمود كه زود باشد كه ازين عمل پشيمان شوند . پس روز ديگر اعرابى آمد و از جانشين رسول اللّه پرسيد و نشانش به ابى بكر دادند . اعرابى از او پرسيد كه تو وصى رسول اللّه و خليفه اوئى ؟ گفت : بلى چه مىخواهى ؟ گفت : هشتاد ناقه كه رسول خدا ضامن شده بود كه به من بدهد حواله كن كه به من بدهند . پرسيد كه چه ناقه و چرا ضامن شده بود ؟ گفت : اگر تو خليفهء پيغمبر مىبودى مىدانستى كه چه ناقه و چرا ضامن شده بود كه هشتاد ناقه سرخ موى و سياه چشم به من بدهد بايد داد يا ترك اين دعوى بايد نمود ؟ ! أبو بكر به عمر گفت : در جواب فكرى كن ! عمر گفت : اعراب جاهلان مىباشند از او طلب گواه كن . چون ازو گواه طلبيد ، اعرابى گفت : آيا مثل من كسى بر پيغمبر شاهد مىتواند گرفت « و اللّه ! ما انت بوصىّ رسول اللّه و لا خليفته » ؛ يعنى به خدا قسم ! كه تو وصى و خليفه رسول خدا نيستى . و از آن مجلس دل آزرده و غمناك بيرون آمد . سلمان فارسى به آن اعرابى رسيده گفت : بيا ترا به وصى رسول خدا نشان دهم و چون به خدمت آن سرور رسيد گفت : « انت وصى رسول اللّه ؟ » ؛ يعنى توئى وصى رسول خدا ؟ آن حضرت فرمود كه بلى ما تشاء ؟ ؛ يعنى بلى من وصى رسول خدايم چه مىخواهى ؟ اعرابى حرف خود را اعاده نمود . آن حضرت به او ، گفت : « اسلمت انت و اهلك » ؛ يعنى مسلمان شده‌اى تو و اهل بيت و خويشان تو . اعرابى چون اين بشنيد در پاى آن حضرت افتاده مىبوسيد و مىگفت : شهادت مىدهم كه تو وصى رسول خدا و