به در است ليكن به دو سه از اخبار اختصار نمودن كه مشهورتر است زينتبخش اين كتاب مىشود آنكه متوجه صفّين بودند تشنگى بر حيوانات ايشان غلبه نمود آن حضرت ديرى ديد و از راهب آن دير طلب آب كرد . راهب گفت : از اينجا تا آب سه فرسخ راه است و در هر يك ماه از براى من اندك آبى مىآورند اگر به شما دهم خود تلف مىشوم . حضرت امير عليه السّلام از راه به در رفته اطراف را ملاحظه نمود و زمينى را نشان داد كه بكنند چون كندند سنگى عظيم پيدا شد ؛ گفت : سنگ را برداريد و آب بخوريد . خلق كثير بر آن جمع شدند كه سنگ را حركت دهند نتوانستند ، در « خرائج » « 1 » فرموده كه آنها كه خواستند كه آن سنگ را حركت دهند و نتوانستند سيصد كس بودند و عدد لشكريان نود هزار و چون همه عاجز آمدند ، خود از اسب فرود آمده به سر پنجه خيبرگشا آن سنگ را حركت داده برداشت و به دور افكند از زير آن ، چشمهء آبى پيدا شد كه آبش از عسل شيرينتر و از يخ سردتر و از برف سفيدتر بود . تمام لشكر آب خوردند و حيوانات را آب دادند و مشكها پر كردند و باز امر نمود كه سنگ را به جاى خود نهند ، چون مقدور آن لشكر نبود خود به نفس نفيس متوجه شده سنگ را به جاى خود نهاد و خاك بر آن ريختند و چون از صفّين مراجعت نمودند يارانى كه همراه بودند هرچند تفحص آن كردند نيافتند !
و راهب از دير فرود آمده پرسيد كه اين شخص نبى است ؟ گفتند : نه ، وصىّ نبى است . پس به خدمت آن حضرت شتافته در دست آن حضرت مسلمان شد و گفت : از پدران به ما رسيده بود كه در حوالى اين دير آبى است و از آن نشان ندهد مگر نبى يا وصى نبى و پدران من در آرزوى ديدن اين سرور مدتها درين دير به سر بردهاند و اين دولت نصيب من شد . پس به خدمت آن حضرت به صفين رفت و شهادت يافت و اين حديث در كشف الغمّه و كتاب مناقب و ديگر كتب به طرق مختلفه مذكور است . « 2 »
هامش
( 1 ) . الخرائج راوندى ج 1 ص 222 .
( 2 ) . كشف الغمّه ج 1 ص 279 و 280