تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
و جواب آنكه مراد اين است كه در مدينه بودن قبول است و ليكن تابع كسى نبود و اگر مشكلى مىافتاد حل آن مىنمود و اگر طلب نصيحتى مىكردند آنچه حق آن بود به جا مىآورد و به مدارا و مماشات چون در مدينه ساكن بود با اهل نفاق به سر مىكرد و اين دليل بر آن نمىشود كه تابع ايشان بوده باشد و يا بر ظلمهائى كه كرده‌اند در آن از ايشان راضى بوده باشد و ظاهر است كه ايشان را بر آن حضرت غلبه بود و حق آن حضرت را غصب نموده بودند چنانچه بعد از اين ان شاء اللّه تعالى به تفصيل بيان خواهد شد . و عمّار خود چنانچه رسول خدا فرموده بعد در صفّين به درجه شهادت رسيد و چون عمّار شهادت يافت ، جمعى كه اين حديث را شنيده بودند نزد معاويه و عمرو عاص رفتند كه پس معلوم شد كه « فئهء باغيه » مائيم كه عمّار را كشته‌ايم ! معاويه و عمرو عاص خود را و قوم خود را تسلى دادند كه هر كه باعث كشته شدن او شده و او را به جنگ آورده ، او عمار را كشته است ! ؟ و چون اين حكايت به عبد اللّه رسيد گفت : پس بنابراين پيغمبر خدا حمزه را كشته است ! « 1 » حديث ديگر كه در « جمع بين الصحيحين » و در « سنن ترمذى » مذكور است و خطيب دمشقى در كتاب خود آورده « 2 » و در اكثر كتب مخالف و مؤالف مسطور است ، در مسجد خوابيدن و ردا از دوش او افتادن و گرد بر روى مباركش نشستن و پاك كردن رسول خدا به دست مبارك خود آن را و مكرر فرمودن كه « اجلس يا ابا تراب » است ؛ چنانچه در فصل دوم در بيان اسامى و كناى آن حضرت گذشت و اگر اين از جملهء فضايل تامه نمىبود و موجب امتياز و افتخار نمىشد ، به آن كيفيّت شهرت نمىيافت و آن حضرت به اين فخر نمىكرد و دوست و دشمن در باب مناقب ذكر
هامش
( 1 ) . شش بيت شعر از حكيم سنائى ( كاشف الحق ص 121 و 122 . ) ( 2 ) . الطرائف ص 77 ، نهج الحق ص 222 از جمع بين الصحيحين نقل كرده‌اند ؛ تاريخ دمشق ( ترجمه على عليه السّلام ) ج 3 ص 348 و 349 .